د
.....................................................................................................................................................................
رمان دسیسه عشق پس از سه سال انتظار بلاخره منتشر شد .
پس ازده سال نوشتن وفعالیت در زمینه رمان نویسی وعشق وعلاقه بی حدم به این رشته وسعی وتلاش شبانه روزی خودم بلاخره پس ازسه سال انتظار وطی کردن مراحل قانونی رمان (دسیسه عشق) منتشرشد . هر چند تصمیم دارم در صورت استقبال شما جوانان عزیز قسمت دوم این کتاب را خیلی جامع تر و کاملتر از جلد اول آن را تالیف کنم که بستگی به استقبال ونظر شما داره . قسمتی ازاین رمان شخصتی دارد به نام سیما که ذهن من این شخصیت را نه تنها بر اساس تخیل خود نساخته . بلکه این قسمت ازشخصیت سیما برا اساس شخصیت واقعی یک دختر است به نام فاطمه که دورا دور از روند زندگیش آشنا بودم وراجع به او خوب تحقیق کردم . . حتما اقا پسرها این رمان را بخوانند. البته شخصیت سیما را در قالب شخصیت فاطمه کمی تغییردادم . من در این رمان از چند دیدگاه به چند مسئله مهم اشاره کردم که هر مسئله در جایگاه خاص خود قابل بحث می باشد . امید وارم جوانهای عزیزکشورمان با خواندن این رمان سرانجام شروین همسرسیمارا عبرت زندگی خویش قرار بدهند .می توانید برای درک مطالب پیشینم این کتاب وبخونید وبه دیگران نیز معرفی کنید .
...............................................................................................
خوندن این رمان و به افراد زیر حتما توصیه می کنم
1_ زنان ومردانی که صاحب فرزند نمیشن
2_ دختران وپسرانی که در آستانه ازدواج هستند
3_ کاربران وبلاگ نویسی که سه سال مطالب مختلف اجتمایی در وبلاگم ازنوشته های من خواندند حالا با خواندن این رمان بیشتر متوجه می شوند که براساس چه مسائلی من این مطالب و در وبلاگم نوشتم روحیه اجتمایی و هدفم در کتابهای رمانم چیز دیگری است
4_ اساتید محترم دانشگاهی که وبلاگ منو قابل دونستندو لطف کردن وبعضی از مطالبشو خوندن این کتاب وبخونند وبعد به دانشجوهای عزیز معرفی کنند
5_ دانشجوهایی که در آستانه انتخاب رشته هستند
6_ علاقمندان به دانستن علم پدیده خو ا ب یکی از شگفت انگیزترین پدیده های خلق شده توسط خداوند و دلایل آن ( علم مغناطیسم وراه یافتن به دنیای غیرمادی در قالب یک رمان عاشقانه با مضمونی اجتمایی ازچند زاویه مختلف .....................................
پسران ازسن 16 سال به بالا حتما این رمان وبخونند .
7_ دانستن هویت وشخصیت یک پسر ویا یک مرد ایده آل در نوع دید دختران وزنان دقیقا در این رمان نمود می کنه یعنی آقایون وآقا پسران درقالب این رمان می فهمند که دختران ویا زنان در نوع انتخاب همسر خود چه معیارهایی رو بیشتر ملاک قرار داده و می فهمند در کجای کار خویش قالبا در هنگام داشتن رقیب بازنده بوده ودر بدست اوردن دختری با شکست مواجه می شوند که همه این واقعیت دراین رمان دقیقا مطابق با روحیه اکثر دختر خانمهاست که من ازشون تحقیق می کردم
.8_ فهمیدن تفاوت عشق ودوست داشتن ومرز این دودر انسانها در این رمان برای همه جوانها
9

قسمتهایی از اولین صفحه های این رمان وبراتون می نویسم
به نام خدا
نام کتاب رمان ( دسیسه عشق )
متن چند صفحه اول کتاب
هنوز پاسی از شب نگذشته بود که صدای ضربات نچندان محکم قطرات باران که دقایقی پیش شروع به باریدن کرده بود، با برخورد به شیشههای اتاقم نظر مرا به خود جلب کرد و مرا که روی تختم مانند جسدی بیجان به رویای عمیقی فرو رفته بودم بیدار نمود. به طرف پنجره رفتم. صدای غرش ابرها از اعلام جنگ بزرگی که بین سطوح ابرها پدیده آمده بود، خبر میداد. شاید سیلاب بزرگی در منطقه منزلمان به راه میافتاد. خانه ما در منطقه شمیران و شمالیترین منطقه شهر قرار داشت، از این رو در اثر بارانهای سیلآسا جویهای کوچه پس کوچههایش به رودهای کوچکی مبدل میشد. پیشبینیهای از پیش اعلام شده اداره هواشناسی این نگرانی را در ذهن من میافزود. اگر این باران دست از غرشهای مهیب و جنگطلبانه برمیداشت قطرات زیبای آن در اثر اصابت نور لامپ کوچکی که حبابی آنرا در برداشت و در ایوان طبقه اول منزلمان آویزان بود، مانند دانههای الماس میدرخشید و در ذهن و خاطره انسان به جای جنگ و خشونت از صلح و دوستی پیام میداد. قلب آسمان بشدت میتپید و هیچ چیز نمیتوانست او را آرام کند. سیاهی شب و توفندگی باران دست به دست هم داده بودند تا قلب شکسته و پر از اندوه مرا بیش از پیش اندوهگین کنند. دلم میخواست آسمان را از جوش و خروش بیاندازم. با تمام قدرت به جنگ ابرها رفته و فریاد بزنم که چرا بر قلب زخم خورده و بیجانم تلنگر میزنید، کمی آرامتر بخروشید و دست از جنگ و ستیز بردارید تا دنیا آرام بگیرد. اگر شما داغدارید یا از چیزی خشمگین هستید من نیز داغدارم و از فراق کسی که تنها یار تنهاییهایم بود در اندوهی بیپایان مثل ماهی کوچکی که از تنگ آب بیرون افتاده باشد، بالا و پایین میپرم و در عمق وجود خود آرام آرام میسوزم، و دم بر نمیآورم. اما چه سود که آسمان به اقتضای طبیعتش فقط میغرید و میبارید، شاید او نیز برای دل غمگین و افسرده من اشک میریخت و من غفلتزده دریغ از کمی تامل نسبت به آن غرش توفنده ابرها را به ستیز با خود دعوت مینمودم. اما پرواضح بود که نفرت من از دانههای درشت باران به این دلیل بود که مرا به یاد دریا میانداخت. همان دریایی که چهل روز پیش نامزدم را در کام خود بلعیده بود. نیمای عزیز مرا در کمال بیرحمی در میان امواج خود به این سو و آن سو برده، به کام نابودی کشانده بود. و حالا او به جای لباس دامادی با تنپوشی سپید در بستر خاک آرمیده بود، و جز خاطرات زیبا و شیرینش چیز دیگری از خود برایم به جا نگذاشته بود. در همان حال یاد و خاطره نیما و دوران قشنگ نامزدیام با او تیشه به ریشهام میزد، و قلب پر سوز و گدازم را به کورة روشنی مبدل ساخته بود که لحظه ای از سوختن باز نمیایستاد و قصد داشت تا نابودی تمام اعضاء وجودم همینطور بسوزد و بسوزد و خاموش نشود. در همین حال صدای چرخش دستگیره در رشته افکارم را از هم پاره کرد و مرا از نفرت عمیقی که نسبت به باران و قطراتش در سینه میپروراندم بیرون کشاند. مادر با چهره مهربان و لبخند ملیحی که بر لب داشت داخل اتاق شد. در یک دستش لیوان آب بود و در دست دیگرش بستهای قرص. هنوز نگاه تلخ و نفرت انگیز من که تا دقایقی پیش متوجه غرش باران بود از چهرهام رخت بر نبسته بود که مادر متوجه آه عمیقی که از اعماق سینهام بیرون راندم شد. جلوتر آمده لیوان آب و قرص مسُکن را روی عسلی کنار تختم گذاشت و با دو دست گرم خود هر دو بازویم را فشرد و گفت:
- شینا دوباره حالت بد شده، دوباره به نیما فکر میکردی، چقدر بگویم من تاب و تحمل دیدن این چهره پر از غم تو را که به مانند شمعی در حال آب شدن است ندارم. دخترم تا کی میخواهی با زنده نگاه داشتن او در ذهنت خود را از جهان واقعیت دور کرده و ساعتها به این گوشه و آن گوشه خیره شده و زانوی غم به بغل بگیری. آیا با این کارها میتوانی تقدیر و سرنوشت خود را تغییر داده و در جهت باب میل خود هدایت کنی؟ میدانم نیما چیز دیگری بود که از دستش دادی، اما با آنچه که خدا خواسته نمیتوان مخالفت نمود. نه لب به غذا میزنی و نه جایی میروی درهای اتاقت را مانند درهای زندان به میلههای آهنی مبدل کردی و مانند مجرمی که نمیتواند از مجازات قانون رهایی یابد، دائم به خود میپیچی و با ریاضت دادن به خودت روز به روز بیشتر با خود در ستیزی. بگو ببینم مگر در دنیا فقط دختری به نام شینا نامزدش را از دست داده و دیگر هیچکس. مگر میتوان جلوی مرگ را که هدیهای تلخ از سوی خداوند به بندگانش روی زمین میباشد را گرفت. تو میبایست این واقعیت تلخ را با جان و دل بپذیری و هیچکس را بخصوص خودت را مسبب مرگ نیما ندانی.
هنوز کلام مادرم به پایان نرسیده بود که میان سخنش دویدم.
- تو چه میدانی مادر که نیما چه بود. نگاهی به انگشتانم انداختم و حلقه باریک و زیبایی را که با یک ردیف نگین مزّین شده بود را در میان انگشتانم یک دور کامل چرخانیدم. مادر قطرههای ریز نگینمانند چشمانش را از گونههایش پاک کرده و با نگاهی ملتمسانه رو به من کرد و گفت:
- شینا خواهش میکنم دیگر تمامش کن. به زندگی طبیعی خود بازگرد و مرا که به جز تو در این دنیا همدمی ندارم اینقدر میازار، بیا برویم پائین خانم گلشاد به همراه دخترش سپیده برای دیدن تو آمدهاند، در ضمن هرچه سریعتر قرصت را بخور که از وقتش نگذرد.
مادر اتاقم را ترک کرد. با کمی تأمل و اندیشه به سخنان مادر به فکر فرو رفتم سری تکان داده و قرص مسکن را با یک قلپ آب در گلو فرو بردم.
سپیده و مادرش در این شب بارانی به چه دلیل برای دیدن من آمده بودند. برای یافتن پاسخ این سوال به طبقه پائین رفتم. مادر در حال پذیرائی بود. لیوانهای آبی بلوری را پر از شربت کرده و در مقابل میز آنها قرار داد و خود نیز به آرامی در کنار آنها نشست. موهای سپید مادر با تابش نور لوسترها به مانند گندمهای طلائی به زیبایی میدرخشید.
مادر با قامتی کوتاه و چهره سپید و نورانی خود به میهماننوازی میپرداخت. خانم گلشاد با ورود من به اتاق پذیرائی از جای خود برخواست و به نشان احترام دستش را بسویم آورد. من که هنوز از حالت بهت وغم کاملا فارغ نشده بودم، بسوی او رفته و دستانش را فشردم. سپیده همانطور مانند کوهی مغرور در جای خود محکم و استوار نشسته بود. از این عملش تعجب نکردم. او چهره سبزه و گندمگون خود را با انبوهی از کرمهای سپیدکننده به درخشش وا داشته بود و حلقه چشمانش را که از کبودی به تیرهگی شب میماند با سایه سبز و تندی آرایش کرده بود تا به پالتوی سبز چمنیاش بیشتر بیاید. سپیده با نگاه مغرورانه تنها به تکان دادن سر اکتفا نمود. خانم گلشاد دزدانه نگاهی به دستانم انداخته و حلقه انگشتر نامزدیم را که در محاصره دید او قرار داشت را به تندی نگاه میکرد. گویا انتظار نداشت این انگشتر زیبا را در دستان من ببیند. برای اینکه جهت نگاه نامحرم او را از دستانم به سوی دیگری بکشانم لبخندی از روی اجبار به لب آورده و گفتم:
این وقت شب در این باران سیلآسا برای چه بدیدنم آمدهاید؟
سپیده به قصد جواب دادن در جای خود تکانی خورد اما پیش از او مادرش پیشدستی کرده و با کلمات بریدهبریده در جوابم چنین گفت:
- هیچی شینا جان امروز چهلم نیما بود گفتم با سپیده جان بدیدنت بیائیم و مجدداً به تو و خانواده تسلیت بگوییم.
سپیده با نگاهی که به مادرش دوخته بود به تأیید گفته او سری تکان داد.
آه بلندی سر دادم و گفتم:
- ولی خانم گلشاد مراسم ختم چهلمین روز نیما امروز بعد از ظهر انجام شد چرا نیامدید؟
مادر از جا بلند شد و تعارف دیگری به آنان کرد و گفت:
- خوب شینا جان چه اشکالی دارد این بنده خداها بعدازظهر نتوانستند بیایند، در این شب بارانی زحمت کشیده و قدمرنجه کردهاند.
آنگاه با نگاه خود به من فهماند که حرف نسنجیدهای زدهام و مرا به آشپزخانه خواند. سپیده از جا بلند شد و پالتوی سبز چمنی خود را از تن بدر کرد و روی میز گذاشت. در آشپزخانه مادر شماتتم کرد و به دقت در گفتارم سفارش نمود. نصیحت مادر را به جان خریده و مجدداً به اتاق پذیرائی رفتم. سپیده موهای بلند و شرابیاش را در اطراف شانههایش تاب میداد کیف چرمی سبزش را که همخوانی زیبائی با پالتویش داشت باز کرد و آینه کوچکی را بیرون کشیده تمام رخ خود را در میان آینه نظاره میکرد که مبادا آرایشش پاک شده باشد. مادر نیز اینبار با دیس پراز میوه وارد اتاق شد. سپیده که با سر و رویش ور میرفت ابروان پرپشت و سیاهش را که واقعا تو ذوق میزد بالا انداخت و گفت:
- شینا بهتر است لباس سیاهت را در بیاوری، چهلم نیما هم که تمام شد.
هنوز سخنانش تمام نشده بود که به خشم آمدم و نگاه تلخی به سپیده انداخته و گفتم:
- میفهمی چه میگویی. میدانی من نیمایم را از دست دادهام. نمیتوانم به همین راحتی او را فراموش کنم. خواهش میکنم نسبت به اینطور چیزها ابراز عقیده نکن. سپیده که متوجه شده بود تا چه اندازه مرا به خشم آورده سکوت کرده و با معذرتخواهی این بحث را خاتمه داد.
آنشب پس از گفتگوی کوتاهی که بین ما صورت گرفت ،میهمانان منزلمان را ترک کردند. _ادامه این رمان و پس ازتهیه اون بخوانید ارادتمند همه شما کتایون 
...
من برای احترام به همه کامنتهای محبت آمیز شما کاربران عزیز وبلاگ نویس که نتونستم تا به حال پاسخ محبتهاتونو بدم تنها کاری که تونستم بکنم اینکه جمله ای کوتاه و پرمعنی که خودم این جمله رو دوست دارم با دست خط خودم پای این کتاب رمان نوشته و امضایی به رسم یادگاری پای کتاب (رمان دسیسه عشق) وقراردادم تا شما با تهیه این رمان یادگاری از دوران وبلاگ نویسیم ازمن داشته باشید . این کتاب با سرعت در حال پخش توسط ناشرم در استان تهران وشهرستانهاست تا سری چاپ اولش که تعدادش زیاد نیست تموم نشده با شماره ویا ادرس ذکر شده تماس بگیرید و اونو برای خودتون تهیه کنید . با این ادرس وشماره های (66497787_ 66416296: (انتشارات عقیل ناشر کتاب رمانم) تماس گرفته و این کتاب رمان وشعرو و ازطریق پست ویا مراجعه به دفتر دریافت کنید آدرس: میدان انقلاب خیابان فخر رازی کوچه ژاندارمری شرقی پلاک 180 مراجعه کرده ویا ازطریق شمارهای بالا تماس بگیرید از طریق پیک به راحتی این کتاب و درب منزل دریافت کنید .فقط حتما پس از مراجعه ویا تماس تلفنی قید کنید که وبلاگ نویس هستید تا کتابهای امضا شده رو دریافت کنید چون تعداش زیاد نیست . البته اگه افراد غیر وبلاگ نویس زودتر ازشما اقدام نکرده واین تعداد کم کتاب و تمام نکنند .به امید دیدار همه شما وبلاگ نویسهای عزیز و هموطنانم در نمایشگاه کتاب در مصلای تهران. همتونو به خداوند سپرده وارزوی خوشبختی همتونو دارم . کتایونو فراموش نکنید . اردتمند کتایون :
. در صورت تمایل به ارتباط مکاتبه ای با من شما خوانندگان عزیزکتاب رمان دسیسه عشق می توانید با این ادرس صندوق پستی ( تهران 961_14515)نامه های خودتونوارسال کنید و بدونید من پس ازاطمینان حاصل کردن از اینکه جزومخاطبین من هستید پا.سخ تک تک شماروبطورمکاتبه ای خواهم ..