بازدید امروز : 125
بازدید دیروز : 174

نوشته هایی از خودم رازو نیازی با خدا
وقتی به انگشتانم جان دادی تا قلم بر صفحه کاغذ نشانم و بنویسم وبیا مو زم و امانت عشق را بر صفحه ذهنم چکاندی تا زندگی را دریابم آموختم آنچه را که می بایست می آموختم آموختم به خاک وانچه از جنس اوست دل نبندم زیرا هر چه از اوساخته شد فنا پذیر بود . چشمان دلم را بر آسمان بی انتهای خویش خیره ساختی و عادت دادی تا در کنج دل با ا ستارگانت انس بگیرد . قلبم را به عشق آسمانی عجین ساختی تا در قفس سینه بی تاب در جستجوی آرامش تن دست بر دامان خود گردانی . نفرت وکینه وحسد از وجودم رخت بر بست و شور عشق بی پروا از قله اتشفشان سینه ام بیرون جهید .آموختم که بیش از انچه که باور داشتم تاب وتوانم دادی آموختم زندگی یعنی با تو بودن و به خاک دل نبستن یعنی انچه را که تو دوست می داری دوست داشتن یعنی از خود گذشتن وبه دیگران رسیدن آموختم جز رنج چیز دیگری نمی تواند روح غبار آلود هر انسانی راصیقل دهد تا تو را آنگونه که شایسته هستی وزیبا ببیند

لینک دوستان
بایگانی
اشتراک