بازدید امروز : 93
بازدید دیروز : 97
خواستم مطلبی بنویسم در خصوص این عنوان ( دختران مسلمان ایرانی در آغوش گناه) که ترجیح دادم برای درک بهتر این موضوع اونرو در قالب یک داستان فشرده وکوتاه بنویسم که تاثیرش بیشتر باشه برای جوانان که امید وارم قلم من بتونه مفهوم ومنظوره منو به اونها منتقل بده .
در یک روز سرد پائیزی در حالیکه درختان جامع زرد به تن کرده بودند و هوای خنک بر تن وجان هر کسی می نشست ،فریبا تصمیم گرفت برای گرفتن کتابی از دوستش به خانه او برود . او دختری گندمگون بود وچشمان درشتی داشت که مژه های مشکین او زیبایی چهره اش را دو چندان کرده بود .میزان جذابیت چهره اش بقدری زیاد بود که نگاه هر پسری را از پا در می آورد . او قد وقامتی متوسط داشت که با اندامی متوازن و مناسب جلوه زیبایی از یک دختر اصیل ایرانی بود. در خانواده ای بزرگ شده بود که همه مسلمان زاده بودند اما خداوند در متن زندگی آنها جایگاهی نداشت . پدر ومادر فریبا بر این باور بودند که فرزندشان با آزادی کامل زندگی کرده ودر نوع روابط خانوادگی با پسران وفامیل هیچگونه محدودیتی برای او قائل نبودند و تحت لوای زندگی متمدنانه از هیچکدامیک از قوانین و دستورات کتاب آسمانی خود تبعیت نکرده واصلا گوششان با اینگونه چیزها بیگانه بود . پدر در حال کار کردن در کارخانه ای پی اهداف کاری خود بود و مادر نیز مدام با دوستان خانوادگی خود معاشرت ورفت آمد کرده و سرگرم عوض کردن اسباب واثاثیه منزل بود که اینکار در هر ماه یک بار تکرار می شد . فریبا پانزده سال بیشتر نداشت . وقتی مسیر راه منزل دوستش را طی کرد ، به خانه بازگشت و پسر دائی خود را دید که برای دیدار با آنها به منزلشان آمده بود .مادر برای او مقداری میوه آورد و تعارف نمود . نگاه فرهاد پسر دائیش که هجده ساله بود مدام بدنبال فریبا می گشت . لحظه ای از او چشم بر نمی داشت و با هر حرکت فریبا نگاهش را به سوی او معطوف می ساخت . مادر برای خرید از منزل خارج شد و از فرهاد بابت اینکارش عذر خواهی کرد . آن دو تنها شده بودند و فریبا نمی دانست از کجا سر سخن را باز کند . فرهاد به دادش رسید و گفت که وضع درسی اش در چه حد است و فریبا با تکان دادن سر به او فهماند که زیاد بد نیست . فرهاد که برای اولین بار خود را با فریبا تنها می دید پیش قدم شد و گفت که آیا او دوست دارد برای ایجاد یک رابطه با او دوست شود . در ابتدای امر فریبا کمی مکث کرده وپاسخی نداد ولی چون چشمان پرنفوذ فرهاد توانایی رد درخواست او را از وی گرفت ، او ناچار شد با تکان دادن سر و لبخندی رضایت خود را به او اعلام کند . فرهاد کاغذی از جیب خود بیرون کشید که شماره تلفنش درون آن نوشته شده بود . به طرف فریبا رفته ودر چند قدمی وی ایستاد . قلب فریبا به تپش افتاده بود . تکه کاغذ را به فریبا داد و سر جایش نشست . فریبا از سر این شوق که مورد توجه فرهاد قرار گرفته بود به اتاق خود رفت . با ورود مادر آن دو از تنهایی بیرون آمدند . از آن روز به بعد فریبا سر گرمی خوبی برای خود پیدا کرده بود . او به مدت یک سال با فرهاد قرار آشنایی وملاقات در خیابان را می گذاشت و آنها با تلفن ساعتها با هم صحبت می کردند .او دچار هبجانت روحی شده وتمام زیبایی های یک پسر جوان را در فرهاد پیدا می کرد . تا اینکه در سن هفده سالگی فرهاد از او خواست تا دستهایش را لمس کند. مادر فریبا از پاکدامنی یک دختر هیچ نصیحتی به او نکرده و چون معمولا در خانواده آزادانه با پسر عمو وسایر مردان شوخی و مزاح می کرد برای عدم انجام اینکار دلیلی پیدا نکرد . او نیز می خواست همچون دختر عموهایش و دختر عمه هایش دوران جوانی را با پسران به خوبی تجربه کند . در یک روز زمستانی فرهاد از فریبا خواست تا به خواسته او جواب مثبت بدهد . فریبا مخالفتی نکرده و آنها در حالیکه در خانه فرهاد تنها بودند برای اولین بار با هم تماس جسمی برقرار کردند . نوعی هیجانت روحی برای فریبا ایجاد شده بود که او را برای ادامه اینکار تشویق وترغیب می نمود . ترس او ریخته بود و او خود را آماده می کرد تا در فرصتی دیگر لحظات خوشحال کننده ای با فرهاد داشته باشد . پدر ومادرش رفت و آمدهای او را تحت کنترل نگرفته و بر این باور بودند که اروپائیان و آمریکایی ها نیز فرزندان خود را آزاد گذاشته تا راه زندگی خود را به تنهایی پیدا کرده و در این راستا زندگی خود را انتخاب نمایند . هنوز در سن هجده سالگی فریبا با خداوند آشنا نبود و او را در کنار خود حس نمی کرد . تا اینکه رابطه او با فرهاد شکل تازه ای به خود گرفته و او بطور اتفاقی با فرهاد در منزلش تنها شد . او به عشق دوست داشتن فرهاد خود را تسلیم وی کرده و عفتش را از کف داد . در آن سال دیپلم خود را گرفته وپا به دانشگاه گذاشت . در اولین روزهای ورودش به دانشگاه متوجه رفتارهای غیر عادی فرهاد شد . دور شدن فرهاد از او تعجب او را بر انگیخت . فریبا انتظار چنین رفتاری را از او نداشت و با خود بر این باور بود که همین روزها فرهاد از او خواستگاری کرده و او را به خانه بخت می برد . یک هفته گذاشت وخبری از فرهاد نداشت . تا اینکه در یکی از خیابانهای اطراف منزل خود فرهاد را با دختری دید . با دیدن چنین صحنه ای در جای خود خشکید . آسمان مانند آورای بر سرش فرو ریخت . از جا بلند شده به خانه رفت . خود را در آینه دید و فهمید دختری احمق و نادان بوده که گول فرهاد را خورده بود . او اولین سال دانشگاه خود را گذرانید . او برای گرفتن انتقام از فرهاد با ده پسر همزمان دوست شد و رابطه جنسی با انان برقرار کرد . هیچ ترسی از هیچ چیز نداشت . در اطراف خود بین سایر دختران فامیل همین رویه کارها را بخوبی دیده و او نیز خود را همرنگ آنان کرده بود . فرهاد فریبا را می دید که با این و آن می پرد اما واکنشی نشان نداده و بسوی سرنوشت خود رفت . حالا فریبا بیست ساله بود ومانند یک دختر خیابانی عمل می کرد . پدر ومادرش او را مورد مهربانی و عطوفت خود قرار می دادند . حجب وحیا در ساختار وجودی او رخت بر بسته بود و هویت وشخصیت او در دامن گناهایی که می کرد از او کاملا دختری بی بند وبار ساخته بود . از اینکه با پسران خوش می گذراند خوشحال بود و احساس رضایت می کرد و در اوج این خوشیها از خیلی از پسران نارو دید و به عهد و پیمان های دروغین آنها برای ازدواج دل خوش می کرد . خیلی از شبها دیر به خانه می آمد و روزهای تعطیل هم با این وان قرار ملاقات می گذاشت . تا حدی ظرافت و روحیه پاک خود را از دست داده و گاه گاهی در حالیکه روی تخت خود دراز کشیده بود به یاد اولین دیدار خود با فرهاد می افتاد . در حالیکه حتی فرهاد برای همیشه او را به حال خود رها ساخته بود باز حس انتقام جویی در وجود فریبا شعله می کشید . او هنوز متوجه خداوند نبود و با اینکه یک مسلمان زاده بود اما هیچ صفتی از یک مسلمان واقعی را در وجودش حس نکرده و پیدا نمی کرد . خوردن مشروبات الکلی ، شرکت در مجالس پارتی و گشت وگذار در خیابانها کل زندگی جوانی او را ساخته بود . او نمی توانست حس دلبستگی خود را از فرهاد بگیرد و دیگر به او فکر نکند . در سن بیست و یک سالگی خواستگاری برای او آمد . پدر ومادرش او را تشویق به ازدواج با آن پسر کردند . اما فریبا به خوبی می دانست که با ازدواج با او باید به تمام تفریحات خود پایان می داد . شک وتردید به سراغش آمده بود و بر التهابات روحیش می افزود . بر سر دوراهی قرار گرفته بود . به اصرار خواستگارش و پدر ومادرش بلاخره تصمیم گرفت ازدواج کند . چیزی نگذشت که مقدمات ازدواجش چشیده شد . او برای فریب دادن رضا نزد یکی از پزشکان زنان رفت که ازیکی از دوستان صمیمی او بود و خواست دوباره ظاهر یک دختر عفیف و پاک را داشته باشد . برای همین با یک جراحی ساده دوباره خود را دوشیزه ای پاک جلوه داد . به این ترتیب با رضا ازدواج کرد ورضا همسرش هرگز از گذشته وی چیزی نفهمید . شش ماه از ازدواجش گذشت و او لحظات زندگیش را با همسرش می گذراند . تا اینکه در یک روز تابستان گرم برای خرید به یکی از فروشگاههای زنجیره ای رفت . در آنجا با پسری برخورد کرد که در حال خرید بود . پسرک تمام قد وقامت فریبا را بر انداز کرد . نگاه خریدارانه به او انداخت . فریبا خوشحال شد از اینکه باز مورد توجه پسران می باشد و این نوعی اعتماد به نفس برای او به همراه می آورد . در ابتدا به یاد رضا افتاد اما لحظه ای نگذشته وسوسه نگاههای مردانه آن پسر او را بر ان واداشت که طرح دوستی با وی را بریزد . او هنوز با خداوند آشنا نبود و امر خیانت برای او مفهومی نداشت زیرا خود نیز یک بار قربانی عشق فرهاد شده بود . پس از آن سه ماه با آن پسر بطور مخفیانه ملاقات می کرد و رضا همسرش از تمام این وقایع بی خبر بود . ایجاد ارتباط با مردان کاری سرگرم کننده برای او بود و چون در دوران مجردی بارها وبارها اینکار را کرده بود امری عادی برایش بود . هر روز که می گذشت طرح وجودی او به غبار خیانت آغشته می شد و او خود نیز از خود متنفر بود . وقتی خداوند دید فریبا او را حس نکرده وبه یاد نمی اورد و ایمانی به او ندارد . نیروی عشق را در وجودش مستقر ساخت . عشق مادری به فرزند . فریبا متوجه شد که باردار است . اما می دانست که از همسر خود باردار نیست و این راز را پیش خود محفوظ نگاه داشت . او پس از نه ماه فرزند خود را بدنیا آورد . وجودش مملو از عشق و وابستگی به فرزندش شد . از دنیایی که برای خود ساخته بود فاصله نگرفت . دختری بدنیا آورد . خداوند دستش را به سوی فریبا دراز کرده بود تا اورا از این بحران نجات دهد اما او متوجه این موضوع نشده و به راه خود ادامه داد باز خداوند یک باردیگر دستش را بسوی او دراز کرد و خواست او را متوجه اشتباهش بکند برای همین جسم او را با درد آشنا کرد تا در میان این درد به او پناه ببرد برای همین فریبا دچار بیماری خاصی شده بود که نوعی ایجاد کیست در تخمدانهای زنانه می شد . همسرش بارها وبارها او را تحت مداوای پزشک قرار داد اما بی فایده بود . فریبا همینکه عمل جراحی خاصی را انجام می داد و بعد از مدت کوتاهی کمی بهبودی پیدا می کرد دوباره وسوسه می شد که طرح دوستی با مردی ویا پسری را بریزد و رابطه جنسی تازه ای داشته باشد . او نمی توانست خود را از این دنیای کثیف نجات دهد . این نوعی عادت همیشگی برای او شده بود .با اینکه دچار بیماری بدی شده بود باز خداوند را نزدیک خود حس نمی کرد و از وجود او غافل بود . هر بار که رابطه ای با مردی برقرار می کرد دچار باروری کیست های بدخیم می شد . باز متوجه نظره خداوند نبود . او سی دو ساله شد و هنوز با این بیماری بد خیم درگیر بود . تنبیهات خداوند بر او اثر نمی کرد و دریچه قلب او برای همیشه به روی خداوند بسته شده بود . او عشق به فرزند و عشق به داشتن سلامتی را از سوی خداوند حس نمی کرد . در سن سی وهشت سالگی همسرش رضا متوجه خیانت های او شد و با او به شدت برخورد کرد . اما سختگیریهای رضا در او هیچ اثری از خود به جا نمی گذاشت . رابطه او با مردی مسن تر از خودش ادامه داشت . دخترش کم کم بزرگ وبزرگ تر شد . او همینطور به رضا خیانت می کرد و او را آزار می داد . مشجاره و بگو مگو خوراک روز وشب آنها شده بود . وقت تنبیه دوباره خداوند از راه رسید . فریبا متوجه شد دخترش سیما به اعتیاد رو آورده است . او از مدرسه رفتن امتناع می ورزید و در آغوش انواع مهمانی ها و پارتی ها دوران نوجوانی خود را پشت سر می گذاشت دقیقا همان روشی را که مادرش در نوجوانی در پیش روی خود کشیده بود . فریبا به شدت نگران دخترش بود . هر کاری از دستش بر می آمد برای جلوگیری از اینکارهای اومی کرد اما حریف او نبود که نبود . رابطه او با آن مرد مسن به پایان رسیده بود و فریبا نوعی دچار بیماری روان پریشی شده بود . افسردگی شدیدی به سراغش آمده بود . در قلب التهابات روحی خود سرگردان وحیران باقی مانده بود . اعتیاد و افسارگریختگی دخترش بیش از هر چیز او را آزار می داد . در اینجا لحظه ای با خود خلوت کرد وفهمید هر آنچه را که در نوجوانی و جوانی کاشته بود را داشت برداشت می کرد. ازدواج رضا با فریبا برای او ناکامی به همراه آورده بود ورضا هرگز روی خوشبختی را با فریبا ندید . میدان زندگی او به میدان جنگی میان او همسرش مبدل شده بود و آن دو نمی دانستند در میان اختلافات خانوادگی خود کی و کجا به داد دخترشان برسند . فریبا تا حدی دیگر بدنبال رفاقت ودوستی وآشنایی با مردان وپسران نبود و تمام وجودش آلوده به غم بود . وضعیت جسمی وروحی دخترش به اندازه کافی برای او مشغله فکری آفریده بود ومجال اینگونه دوستیها را به او نمی داد . تا اینکه یک روز بهاری دخترش خانه را ترک کرد و برای همیشه او و همسرش را تنها گذاشت رفت و آنها ماهها از وجود او بی اطلاع بودند . فریبا روزها وشبها گریه می کرد و اینجا بود که دست به دامن خداوند شد . در جایی که حس می کرد در حال غرق شدن ونابودی است به یاد خداوند افتاد و از او طلب کمک کرد . اما میزان گناهان او بقدری زیاد بود که خداوند دیگر پس از آن هیچ دریچه نوری را به سوی او باز نکرد . رضا فریبا را طلاق داد و او را روانه خانه پدریش کرد . فریبا در فراغ دوری از دختر گم شده اش سالها بیمار شد و در سن چهل سالگی دیوانه شده روانه یک تیمارستان شد . سالها عمرش در تنهایی و دوری از فرزندش در این بیمارستان گذشت . تا اینکه در سن پنجاه سالگی در اثر غصه زیاد دق کرده و از دنیا رفت و او نتوانست مورد رحمت و بخشش خداوند قرار بگیرد . زیرا چنین فرصتهایی برای او بارها وبارها پیش آمد ولی او غافل از این رحمت شد . زندگی او از یک رابطه نامشروع با فرهاد پسر دائیش آغاز شده ودر سن پنجاه سالگی به اینجا ختم شد .
عزیزان امید وارم از عاقبت این داستان فشرده و کوتاه ملول وغمگین نشده باشید اما خواستم بگویم زمانی انسان می تواند مورد رحمت پروردگار خویش قرار بگیرد که وقتی خداوند به سوی او دست دراز می کند دست خداوند را بگیرد وقتی دست خداوند را رد کرد دیگر جای نجاتی باقی نمی ماند . این اینه زندگی هزاران ومیلیونها دختر ایرانی است که در سطح شهرهای وطنمان داریم می بینیم و به همه ثابت شده و این گروه به هیچکدامیک از آداب رسوم دینی خود پایبند نبود قلبی خالی از خداوند دارند و در طول زندگی خود دچار چنین سرنوشتهایی می شوند . اینجاست که خداوند دین را برای نجات انسانها اورد وپیامبران برای بقای دین زحمات فراوانی کشیدند .فروپاشی و بدبختی فریبا گریبان فرزندش را گرفت و اینجا بود که سرنوشت دخترش چیزی بدتر از خودش شد که اگر چه بسا او از ابتدا در خانواده ای خوب و با اصالت بزرگ می شد با دین خود آشنا بوده راه برقراری ارتباط با مردان وپسران را اینگونه تجربه نمی کرد هویت زندگی او خیلی بهتر وقابل نجات تر از این بود . پس زندگی در جوار دین و ایمان به خداوند از انسان کوهی مستحکم ساخته واورا در تمام نقاط زندگی راهنمایی کرده و از شر بدیها وناملایمات زندگی دور می گرداند . پس با خداوند آشتی بکنیم که او تنها راه نجات هر انسانی است و هرگز دست رد به سینه بندگانش نمی زند مگر اینکه خود بنده اش دست او را رد کرده باشد .
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
بایگانی
اشتراک