سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
سفر من در دوزخ در 13 سالگی - وبلاگ کتایون کدخدایان نویسنده رمان و ترانه سرا
 تعداد کل بازدید : 180020

  بازدید امروز : 103

  بازدید دیروز : 97

وبلاگ کتایون کدخدایان نویسنده رمان و ترانه سرا

سلام
 

نویسنده: کد خدایان ::: جمعه 9/10/90::: ساعت 1:26 صبح
(سفر من به دوزخ در 13 سالگی)


مطلبی رو که در زیر می نویسم قصه ساختگی از خودم نیست و در اصل خوابی هست که من در 13 سالگی دیدم و این خوابو تا به حال فقط  به دو تعبیر کننده خواب گفتم واز همان کودکی همچون رازی نزد خود نگه داشتم . گفتم برای تنوع هم که شده این خواب وبرای شما وبلاگ نویسهای عزیز بنویسم چون حالا حس می کنم ثواب  نوشتن وگفتن این خواب بیشتر از نگفتن آن است حتما حکمتی بوده که من می بایست چنین خوابی را می دیدم  شاید برای شما هم جالب باشه.پس با دقت بخونید..


 
 فقط 13 سال بیشتر نداشتم اوایل شب بود که خوابم برد .در خواب  در آرامشی به سر می بردم  که خود را در خواب  در میان یک چمنزار دیدم . مثل سایر  دختر بچه ها در حال شیطنت کردن  بودم.از این سو به آن سوی چمنزار می دویدم واز هوای دلپذیرآن لذت می بردم . در همان هنگام مادر خود را دیدم که در همان چمنزار نزدیک دره ایستاده و خم شده بود و در حال چیدن گل و علف بود . چشم از مادرم بر نمی داشتم که دیدم در همان حال که مادرم در حال چیدن گل وگیاه است کم کم به سمت دره عقب عقب حرکت کرده بی آنکه خود متوجه باشد در حال سقوط از دره بود. به طرف مادرم دویدم .وقتی به نزدیکش رسیدم که دیر شده بود .مادرم عقب عقب به لب پرتگاه حرکت کرد و من در چند قدمی او بودم . تا آمدم او را از خطری که تهدیش می کرد با خبر کنم دیدم پاهای مادرم لغزید و به دره سقوط کرد . منکه علاقه زیادی به او داشتم دستم را به طرفش دراز کردم تا مانع از سقوط او شوم . اما بی فایده بود . در همان حال که دستان مادرم را گرفتم ، خود نیز به همراه او به درون دره سقوط کردم. در همان حال حس کردم که من ومادرم هر دو مرده ایم ودیگر جان در بدن نداریم . من واو در حالیکه دست یکدیگر را گرفته بودیم پس از سقوط از دره خود را میان فضا بطور معلق دیدیم که به حالتی که هیچ آسیبی به ما نمی رسید مثل پر کاهی در هوا معلق بودیم وداشتیم مسیری را به دنیای دیگری غیر از دنیای خاکی طی می کردیم . من زیر پاهای خود یک کره دیگری را شبیه به کره زمین دیدم که ما همچنان به آن کره نزدیک می شدیم.کره خاکی ودر اصطلاح کره زمین واین دنیا  را پشت سر گذاشته در کره دیگری روی زمین به آسانی نشستیم . هیچکدامیک از ما در حالت سقوط ونشستن روی آن کره آسیبی ندیدیم .من و مادرم پس از طی این مراحل وارد کره جدیدی شبیه به کره زمین شدیم. مادرم ساکت بود وحتی یک کلام سخنی نمی گفت . آنگاه ما شروع کردیم به گردش در آن کره در همان حال من مردی را کنار خود ومادرم دیدم که از همان موقع سقوط ونشستن ما در آن کره در کنار ما  ظاهر شده بود . آن مرد که کنار ما همزمان به  دنبال ما حرکت می کرد لباسهای عربها را به تن داشت . بی آنکه من ومادرم از او بخواهیم با اختیار خودش در کنار ما شروع به راه رفتن کرد . ما هر سه بی آنکه با هم صحبتی بکنیم وارد منطقه ای شدیدم که بسیاروحشتناک بود . آن مکان شبیه به غاری بود که در داخل آن یک بازار بزرگ دیده می شد . صدای همهمه جمعیت به گوش ما خورد . ما هر سه داخل آن منطقه تاریک و تقریبا نامطلوب شدیم . انتهای آن منطقه قابل دیدن نبود . همه جا تاریک و پر از دود و گدازه بود . در عین حال شبیه به یک بازار بزرگ بود که تعداد زیادی از مردم در حال حرکت و رفت وآمد بودند . گله گله آتش به چشم می خورد . هوا برای تنفس بسیار سخت و ناگوار بود . مردم آنجا شبیه به مردم کره خاکی واین دنیا نبودند . هر چه جلوتر می رفتیم وضعیت داخل بازار شلوغ  وبدتر می شد . ما سه به مرکز بازار رسیدیم و من مردم را به گونه ای دیگر دیدم که به شکل وحشتناکی در حال کار کردن ویا رفت وآمد بودند . داخل بازار چشمم به پسر جوانی افتاد که حدقه چشمانش دورتا دور کبود بود و از ناحیه چشم در حال رنج کشیدن بود . او در گوشه بازر نشسته بود واز شدت درد در ناحیه هر دو چشم خود رنج می کشید ومرتب  آهمی کشید. برایم جای سئوال پیش آمد که او چرا اینگونه از ناحیه چشم درد می کشید ورنج می برد و فریاد می زد وکسی به دادش نمی رسید . در همان حال مردعربی که در کنار من ومادرم در حال حرکت بود به سخن در آمد و رو به من گفت : میدانی دخترم چرا این پسر جوان درد می کشد . گفتم نه چرا ؟گفت او وقتی در آن دنیا بود  شاگرد یک راننده بوده که صاحب ماشین جان سالم بدر برد واین پسر در ان دنیا مرد وبه ته دره سقوط کرد و حالا به اینجا امده و او  در آن دنیا که زندگی می کرد  به زنان ودختران مردم به چشم بدی نگاه می کرده و از ناحیه چشم ناپاک بوده و  خیلی گناه کرده وحالا خداوند در این دوزخ او را مجازات کرده و او در حال اذیت شدن است . ما از کنارش رد شدیم وبه جلوتر رفتیم . زنی را دیدم که موهای ژولیده وبه هم ریخته ای داشت که روی تکه سنگی در میان بازار نشسته بود  و از ناحیه دهان او چرک و مواد گنداب بیرون می امد . او سعی می کرد غذایی را به دهان خود فرو برده وبخورد اما نمی توانست از ناحیه دهان رنج می کشید وآن چرک وگنداب اجازه غذا خوردن به او را نمی داد و او مرتب در حال زاری کردن وعذاب کشیدن بود . بی انکه من سئوالی کنم  آن مرد عرب رو به من کردو گفت : می دانی دخترم این زن چرا اینجا عذاب می کشد .گفتم نه چرا؟ گفت برای اینکه او در آن دنیا که بوده زنی بدهن بوده وبه خیلی ها تهمت ناروا زده و بسیار گناه کرده وبه دیگران  فحاشی می کرده  حالا خداوند او را اینچنین عذاب می دهد .باز از کنار آن زن که بطور وحشتناکی بود گذر کردیم . جلوتر رفتیم . آن مرد عرب مارا به جایگاهی برد که در آنجا افراد بخصوصی در حال عذاب دیدن بودن . سر به آن جایگاهها کشیدم دیدم که  عده ای  از مردها از ناحیه گردن به پایین داخل زمین گذاشته شده و کرمهای ریزی در حال خوردن بدن زنده آنان می باشند . و آنها در حال فریاد زدن وعذاب کشیدن بودند . مرد عرب به من گفت دخترم اینها در آن دنیا  که بودند به مردم ظلم کردن وقاتل بودند و خداوند پس از مرگ اینها را تا ابد در اینجا عذاب خواهد داد وانها را نخواهد بخشید . آنگاه چشمم به جایگاهای مختلفی افتاد که زنان زناکار را شلاق می زدند و اذیت می کردند . آنها به حالت نیمه برهنه بودند .بعد از این جایگاه دور شدیم دوباره به وسط بازارچه آمدیم .هر چه جلوتر می رفتیم تنفس برایمان سخت بود .تکه تکه آتش ودود در همه جا برقرار بود . همه جا تاریک ونور مختصری در میان راه برای ما روشن بود . در همان حال که در حال راه رفتن بودیم زیر پاهایم چیزی گوشت آلود حس کردم وپاهایم سر خورد ومن نگاهم به زیر پاهایم افتاد . متوجه شدم من روی دست انسانی راه می رفتم که یکهو دیدم مردی در میان بازار نشسته بود که از ناحیه بدن فلج بود وقادر به راه رفتن نبود و بدن او وسط بازارقرار داشت وهر دو دست او بقدری دراز وبلند بود که مثل ماری روی زمین می خیزید و هر کس که از انجا رد می شد روی دست آن مرد فشاری می اورد و ان مرد فریاد می زد ورنج می برد ومن نیز روی دست او پا گذاشته بودم که او فریاد می زد . من از مرد عرب پرسیدم گناه این مرد چیست چرا اینگونه عذاب می کشد .او در جوابم گفت : این مرد در آن دنیا که بوده با این دستان خود بیت المال را دزدیده وبا این دستان خود بسیار دزدی کرده و مال مردم را خورده است  . حالا خداوند در این دنیا اینچنین عذابش می دهد . کم کم ترس در تمام وجود من مستقر شد و من از دیدن چنین صحنه های عذاب کشیدن مردم  به وحشت افتادم . هر کس به شکلی وشمایلی زشت بود  مادرم در آرامش کامل بود وسکوت کرده وهیچ نمی گفت . ناگهان در سمت راست بازار در میان مردمی که به شکلهای مختلف  صورتشان به شکل حیوانات بود چشمم به چند نفر از افراد فامیل خودمان افتاد که من دردنیای خاکی آنها را خیلی با ایمان و مؤمن می دانستم زیرا زنانی بودند که چادر سر کرده و تا نوک بینی خود را می پوشاندن واهل نماز بودند و در میان فامیل به دینداری زبانزد همه بودند  .تعجب کردم با خود گفتم اینها که خیلی در آن دنیا مؤمن وخوب بودند چرا خداوند آنها را به اینجا آورده وعذاب می دهد . انقدر ترسیده بودم که از مرد عرب راجع به آنها سئوالی نکردم و از شدت ترس به کنار دیواری تکیه زدم و در سه گوش دیوار تاریک خود را پنهان کردم . در همان حال حس کردم پشت سرم در همان سه کنج دیوار چیزی حرکت کرد . به پشت نگاه کردم مردی را دیدم که از نیم تنه فلج بود وروی زمین می خزید  وصورتش شبیه حیوان خر بود و گوشهایی بلندهمچون خر داشت پشم الود وزشت  داشت . از دیدن چهره زشت آن مرد فریادی زده وبه وسط بازار دویدم . مرد پشت سرم فریاد زد دختر نترس من کاری باهات ندارم . او خود به من گفت اصلا قادر نیست وارد محوطه داخل بازار شود زیرا مردم چهره او را مورد تمسخر قرار داده وبه او می خندیدند.او گفت در ان دنیا که بوده خیلی از  چهره مردم را مورد تمسخر وخنده قرار خود ودستانش قرار  می داده وحالا که مرده بود خداوند در این دنیا چهره وقیافه اورا اینچنین مسخره کرده تا به محض امدنش به درون بازار همه به او بخندند. دیگر حسابی ترسیده بودم و رنگ بر رو نداشتم .منو ومادر وآن مرد عرب کمی جلوتر رفتیم . من چهره مردم را می دیدم که در حال کار وزندگی بودند اما هر کدام به شکلی  در حال  عذاب واذیت بودند و به نوعی رنج می کشیدند ولی به کار خود هم می پرداختند وزندگی می کردند  . در همان حال رو به آسمان کرده و به خداوند گفتم خدایا منکه بچه هستم و  هنوز گناهی نکرده ام چرا مرا به اینجا آورده .از خداوند خواهش کردم مراو مادرم را از آنجا بیرون ببرد . به محض چنین درخواستی از سوی خداوند دیدم هر چه نزدیک تر می رویم هوا روشن تر می شود تا جایی که دیگر از محوطه بازار خارج شدیم ومن خود ومادرم وآن مرد عرب را در جایی وروشن وپر نور دیدم . خیلی گرسنه شده بودم وپشیمان بودم که چرا در آن دنیا که بودیم غذا به اندازه کافی نخورده بودم وحالا در آنجا باید گرسنگی می کشیدم .در همان حال در آن مکان زیبا وروشن چشمم به مردی بلند قامت افتاد که سرتا پایش از لباسی سفید پوشیده شده بود ودورتا دورش را نوری بسیار قوی پوشانده بود فهمیدم او یکی از امامان معصوم است .قادر نبودم چهره آن مرد را ببنیم زیرا نور بسیار زیادی در اطرفش به چشم می خورد . آن مرد بلند قامت در یک دستش یک شمشیر بلند بود که نوک شمشیر به سمت زمین بود و دسته شمشیر در میان موشت او بود . و در دست دیگرش یک سیب سرخ قرار داشت . مرد عربی که در کنار ما حرکت می کرد به طرف آن مرد بلند قامت رفته و از درون دستان او سیب سرخ را آورد وبه من داد و گفت  مگر گرسنه نیستی بیا این سیب از طرف خداوند است برای تو ومادرت بخور تا سیر شوی من بسیار خوشحال شدم وتعجب کردم آن مرد عرب چگونه فهمیده بود که من گرسنه هستم  بی درنگ سیب را گرفته واز وسط دو نیم کردم نیمی از آن را به مادرم دادم ونیم دیگرش را خودم خوردم . آن سیب به قدری خوشمزه وخوش طعم بود که هر چه آنرا می خوردم تمام نمی شد .همان نصف سیب مرا کاملا سیر کرد  وقتی سیب را خوردیم کمی جلوتر رفتیم رو به آسمان کردم وبه خداوند گفتم کاری کن  من ومادرم به همان دنیای خاکی بر گردیم  من اینجا را دوست ندارم وخیلی می ترسم وما خیلی تنها شده ایم ما که گناهی نکردیم که به اینجا اورده شدیم .در همان حال دیدم من ومادرم غیب شدیم وبه دنیای خاکی بازگشتیم از این اتفاق خیلی خوشحال بودم و در پوست خود نمی گنجیدم من ومادرم به خانه باز گشتیم ودیدم که پدرم وسایر اعضای خانواده برای ما در حال سوگواری وعزاداری هستند . همه مهمانان امده و در حال عزاردی برای ما بودند . من به سمت پدرم دویدم وگفتم ببین پدر  ما برگشتیم ما زنده شدیم ما از آن دنیا برگشتیم دیگر گریه نکنید . ولی فهمیدم پدرم اصلا صدای مرا نشنید و همچنان در حال گریه وزاری بود هر چه به این وان می گفتم گریه نکنید ما زنده هستیم ما رفتیم  و به این  دنیا باز برگشتیم هیچکس به حرفمان اهمیتی نمی داد  واصلا ما را نمی دیدند که صدایمان رابشنوند و از اینکارخود  خسته شدم و دیگر عقلم به جایی قد نداد تا اینکه به سمت خیابان دویدم ومردم را دیدم که در حال رفت وآمد هستند . چشمم به دختر وپسری افتاد که به هم نزدیک بودند و  حس کردم با هم رابطه نامشروع دارند و در حالیکه با هم نامحرم هستند در کنار هم بگو بخند داشته دست یکدیگر را گرفته و با هم صحبت می کردند . به سمت آنان رفتم وفریاد زدم دست یکدیگر را رها کنید خداوند شما را به خاطر اینکار مجازات می کند شما به هم محرم نیستید . ما ان دنیا را دیده ایم خداوند به شما رحم نمی کند اما هیچ فایده نداشت. هیچکس نه مارا می دید ونه اینکه صدایمان را می شنید. همینطور وحشت زده در خیابان می دویدم وجلوی مردم را می گرفتم ومی گفتم مردم گناه نکنید خداوند شما را مجازات خواهد کرد من آن دنیا را دیدم . اما هر کس راه خود را رفته وبه کار خود ادامه می داد من خسته شدم و همینکه در وسط خیابان سرگشته وناامید بودم از خواب پریدم ودیدم صبح شده و تا سه روز بعد از دیدن این خواب نه قادر به غذا خوردن بودم ونه حالت طبیعی داشتم وتمام صحنه هایی را که در خواب از دوزخ دیده بودم رژه وار از جلوی چشمانم رد می شدند از 13 سالگی به این طرف مراقب همه رفتارهای خود بودم که مرتکب هیچ گناهی نشوم مبادا اینکه به آن دوزخ برگردم ..   







 
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

لینک دوستان

درباره خودم

 

فهرست موضوعی یادداشت ها

 

بایگانی

خوشبختی یعنی چه
اشک معجزه چشم است
ازدواج از دید دختران ایرانی یعنی حکومت وریاست
تا او نخواهد برگی از درخت نخواهد ریخت
یکی از دلایل دوست یابی دختران در سح شهر
پول بتی برای پرستش انسانها
فرهنگ جوانان ایرانی در استفاده ازرایانه
غیرت یا حسادت
احساس خود بزرگ بینی در جوانان ایرانی
چرا مردان ایرانی در سنین بالا هنوز هم کودکند
وقتی ایمان مرد انسان نیز مرد
بهشت زمین واسمان از ان روشندلان است
قصه سرگذشت انسان گاهی قصه تکراری
من زندگی را دوست می دارم
سیگار نکشید
آموختم انچه را که می بایست می آموختم
چرا دختران وپسران یکدیگر را رها می کنند
با چه دخترانی هرگز نباید ازدواج کرد
با چه پسرانی نباید ازدواج کرد
در دنیایی پر از فتنه دروغ ودو رنگیها چگونه باید فکر کرد وچگونه ب
عشق ماندگار چیست
علت ومعلول وتاثیر ان در زندگی
چرا بعضی از خوانندگان هرگز مشهور ویا محبوب نمی
چگونه می توان نویسنده رمان شد
شاعران متهمانی محکوم شده تا ابد
برتری قدرت مردان بر زنان درجهان
کتاب طعم نگاه چقدر بارانی شد
منونشکن توسکوتم
نمی خواهم زنده بمانم
پدیده مرگ وفراموشی آن وعدم شناخت آن بزرگترین خطای انسانها
مهمترین عامل تخریب عفت درجامعه چیست؟
محققان فضا نورد هرگزنمیتوانند به همه اسرار کائنات پی ببرند
صدای گریه ورنج خداوند راکسی نمی شنود
تجلیل غیر منصفانه ازهنرمندان ایرانی
سری جدید دکلمه هام
رمان ملکه خاموش
خدواند به انسان کم لطفی کرد
پشت کردن به سنتها ورسیدن به تمدن درجامعه ایرانی
پیامبر کشی نکنید پیامبر ستایی کنید
قائده قانون نذر ونیاز در ذات بینش مسلمانان
از یکدیگر تجلیل کنیم ویکدیگر را دوست بداریم
جامعه فرهنگ ایرانی برای همیشه با فرهنگ غرب خدا حافظی می کند ).
فلسطین کشوری مظلوم که 60 سال قربانی سیاستهای آمریکا شد
روحیه وذات اخلاق سیاستمداران سبک سر
تفاوت ضعف قدرتمندان جهانی با کشورهای جهان در چیست
معمای سلمان رشدی
چرا دانش آموزان به مربیان و معلمین خود احترام نمی گذارند
تقدیم به همه بچه های پرورشگاهی
یه گفتگوی دوستانه
فاجعه بزرگ در موسیقی ایران
دمکراسی در کشور آمریکا
بخواب من برایت می نویسم
شهرت ومحبوبیت
با سلامی دوباره
رمزموفقیت یک شبکه جهانی
دولت انگلستان و امریکا بخوانند
نزول خشم الهی بر علیه قدرتمندانی مثل امریکا وانگلیس
پیامبر اسلام از دست هوادارانش به خداوند شکایت می کند
محمد (ص) را بدون هوادارانش ببینید و بشناسید ودوستش داشته باشید
ایران در اوج قدرت نشسته
خدا حافظی من با همه شبکه های جهانی
تاسف برای ملت امریکا
خبرانتشار ومنشا وقوع این توفانها ازوبلاگ من در جهان غرب
رمان نمی خواهم زنده بمانم بزودی درسرتا سر ایران
مسلمانان دوزخی بخوانند
هجوم جوانان به کار خوانندگی
تگزاس با خاک یکسان می شود
گروه کفتر چایی ( گروه عقاب دروغین
با فرهنگ زود باوری مبارزه کنیم
خیال باطل نکنید
اتش سوزی وعده داده شده از سوی من به تحقق پیوست
نزول عذاب الهی بر سر کشور امریکا
خشم خداوند را دیدید
علل پیدایش توفان های بزرگ
ایران عزیز ما به لطف خداوند همیشه پاینده است
عددهای (1)(14)(24) را بخاطر بسپارید
اخبار بازید در نمایشگاه تهران
برای آقای هوشنگ توزیع واقای رضا فاضلی
خانم مجری در برنامه شبکه پارس بخواند
مدیر شبکه امید ایران بخواند
جناب آقای دکتر کلهر بخواند
جناب اقای مهدی روحانی بخواند
آقای مهران مدیر برنامه( ای پی ان) بخواند
جناب اقای ملازاده بخواند
همه فعلان سیاسی و یا حقوق بشر بخوانند
اقای اصغر کریمی در کانال جدید بخواند
کشیش سهراب رامتین بخواند
آقای کشیش سهراب رامیتن بخواند
آقای ایرج زمانیان بخواند
جناب آقای ملا زاده بخواند شماره 2
افای حمیدتقوایی بخواند
جناب ملا انارکی دلقک معروف لس آنجلسی بخواند
مجارزات اقای پرچانه
عبرت دوم
تحریفگر تاریخ معاصر
بدری همت یار بخواند
دوباره اقای مهدی روحانی بخواند
افشاگری در شبکه ای پی ان
افشای اقای نادر رفیعی و تعطیلی تلوزیون امید ایران
افشای تشکیل حزب کمونیست ها در شبکه های جهانی در لس انجلش
افشای برنامه رنگا رنگ و نیات واقعی برنامه سازان و مدیر این شبکه
کشیبش های تحریف کننده انجیل کتاب اسمانی حضرت عیسی مسیح بخوانند .
اقای رضا فاضلی بخواند
شهرام همایون وجارزاتش بخواند
افشای اقا داور شبکه رنگارنگ
کارگران شریف سر تا سر جهان بخوانند
اعترافات وافشای اقای دکتر کلهر
ااعترافات پشت اعترافات وافشاگری پشت افشاگری
یکی دیگر از افشاگری های اقا داور
راز عدد 14
اعترافات اصغر کریمی عضو حرب کمونیست افشای مصدق
افشای درغگویان برنامه ساز
گوشه ای از تجلی رسوایی گناهکاران و افشای حقیقت از دهان همه انسان
کارگران شریف سر تا سر جهان بخوانند
اخطار خداوند به کشور ژاپن
افشای دروغگویی های دکتر کلهرتحریفگ
رنامه رضا فاضلی ساعت شش وربع 28/8/1387 کانل یک
دکتر کاویانی ( میلانی) ساعت 5/5 کناب شش
دکتر کلهر وگفته هایش تحریف گر مذهبی ساعت هفت ونیم عصر اذر ماه 13
ک ربع به ساعت 2 ظهر شبکه پارس اذرماه 1387 برنامه رضا فاضلی
آقای صفاریان مفسر ورزشی
برنامه عبدالعلی بازرگان
سخنان کشیش های تحریف گر مسیحی
برنامه اقای سهراب رامتین :
برنامه ای ازکشیش در کلیسای فیلادلفیه
ساعت 2/15 هفدهم آبان ماه شیکه( پن)
مجازات گروه عقاب
قرعه مرگ از آقای رضا فاضلی آغازشد
اقای مشیری بخواند
عاشق او هستم
زنا کاران منفور ترین انسانها
همه مسلمانان زن ومرد بخوانند
مؤمن یعنی چه کسی و مسلمان واقعی یعنی چه کسی
پسران مسلمان ایرانی در آغوش گناه
دختران مسلمان ایرانی در آغوش گناه
بیوگرافی کامل از کتایون کدخدایان
فرهنگ روضه خوانی وجلسات مذهبی زنان مسلمان ایرانی
عشق وترس قسمت اول
عشق وترس قسمت دوم
سفر من در دوزخ در 13 سالگی
زاد وولد در فرهنگ مسلمانان
پایان حکوکت شیطان در جهان
مراسم چهارشنبه سوری در فرهنگ مسلمانان
جهان غرق در بت پرستی است
 

اشتراک

 
 

کدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ