بازدید امروز : 109
بازدید دیروز : 97
عشق وترس قسمت دوم
هوا هر دم در حال دگرگونی بود . در طول این یک ماه به همه قسمتهای شهر سر کشید . به مراکز تفریحی رفته و در جایگاهی که اغلب ایرانیان گرد هم جمع می شدند حضور یافته و غرق در صفا وشادی بود . نمی فهمید چگونه روزش شب وشبش روز می شد . او ایرانیانی را می دید که ترک وطن کرده وخود را شبیه امریکایی ها کرده عینا از فرهنگ وآداب رسوم انها پیروی می کردند . دختران لوند و بی بندوباری را می دید که با پوشیدن لباسهای بیش از اندازه باز برای پسران ایرانی دلبری می کردند . به مراکز رقص رفته و ساعت خوشی را برای خود فراهم می کرد . به تبعیت از فرم ونوع لباس پوشیدن امریکایی ها او نیز از لباسهای شیک استفاده کرده وسعی می کرد همرنگ آنان شود .پس از آن باغی از بهشت بروی او باز شده بود و او هر بار با دختری دوست می شد و لحظات خوشی را با آنها سپری می کرد حتی با آنها ارتباط جنسی برقرار می کرد و از خوشی دنیا چیزی کم نداشت .دختران ایرانی را می دید که در آغوش تبعیت کردن از فرهنگ آمریکایی ها چگونه گرفتار فساد اخلاقی شده و در مرداب افکار پوچ وباطلی دست وپا می زدند . پدر ومادرانی را می دید که چگونه فرزندان خود را در کنار خود به حال خود رها کرده و واینگونه به گمان خود انسانهای متمدنی بوده و به اینگونه نوع زندگی خود می بالیدند .شراب ، زن ودختر ، تفریحات مختلف ، مراکز رقص ورفتن به انواع کنسرتها ، از جمله چیزهایی بودند که سامان را مسخ خود ساخته و او شاد ومسرور بود از اینکه به بهشتی برین آمده است . وقتی یک ماه به پایان گذشت .سامان در حالیکه روی تخت خود دراز کشیده بود به فکری عمیقی فرو رفت . به یاد چهره معصوم ورفتار پاک سارا افتاد .باطنی زیبا ونجیب را در او یافت . به این موضوع فکر کرد که چقدر پاکی ونجابت در وجود او موج می زد در حالیکه دختران ایرانی مقیم انجا چگونه عفت وپاکی جسم خود را به حراج گذاشته اند در حالیکه سارا حتی از یک دوستی ساده با او نیز چشم پوشی کرده بود . در مقایسه با دخترانی که در امریکا می دید اصلا شخصیت و وقار او قابل مقایسه نبود . از آنجایی که تا کنون با دختران بسیار زیادی طرح دوستی و رفاقت ریخته بود به خوبی با جنس زن واخلاق این موجود غیر هم جنس خود اشنایی داشت و در یک برخورد با سارا او را متفاوت از دیگران یافته بود . او به سراغ چمدانش رفت . از درونش شال گردن سارا را که به همراه خود آورده بود برداشت و آنرا بوئید . او با بوئیدن عطر شال او کمی به آرامش رسید وحس کرد او در یک قدمی اوست . او در کالج مورد نظرش دوره مقدماتی تحصیل خود را آغاز کرده بود . شش ماه گذشت غرق در اوج شکوفایی . بعد از شش ماه کم کم تب غربت زدگی به سراغش آمد وبه حد اعلای خود رسید . تقریبا همه چیز برایش عادی شده بود . با تعدادی از ایرانیان مقیم آنجا دوست شد . عده ای از آنها در جریان دوستی خود به او نارو زده ویا خیانت می کردند . عده کمی هم دورا دور با او گاهی اوقات گپ می زدند . او از همه جا دیدن کرد . باغ وحشها، پارکها ، مراکز تفریحی ، دیسکوها،کنسرتها،انواع بازارهای خرید ، جاهای دیدنی شهر واطراف جنوب کالفورنیا ، ووو خیلی جاهای دیگر . از میان دوستانی ایرانی خود قید خیلی ها را زد و کارش به جایی رسید که تنها با چند خانواده ایرانی در رفت وآمد بود . همه روزه با مادرش تلفنی صحبت می کرد . تماسهای او با مادر و رفت وآمدش با آن چند خانواده نمی توانست حس تنهایی چیره شده بر او را کم کند . وقتی بیمار می شد کسی نبود که بر بالینش از او دلجویی کند . بهار پشت بهار گذشت و او تا حدی به آب وهوای کالفورنیا عادت کرده بود .بیشتر اوقات در تنهایی خویش سر در گریبان فرو برده و در عالم رویا خود را در کنار سارا می دید . با طرح چنین رویاهایی سعی می کرد بر تنهایی خویش غلبه کند . اما غول تنهایی همچون دیوارهایی ضخیم او را در خود می فشرد . هر وقت که تصمیم می گرفت دوباره به وطن باز گردد ، مادرش مانع از اینکار او می شد . گویا هیولای شکست وتحقر واستهزاء ایستاده وانتظارش را می کشید . واوناگذیر به خواسته دل او رفتار کرده و سعی می کرد خود را باشرایط موجود بگونه ای وفق دهد . اما پس از گذشت دو سال تصلب و وناامیدی فکری وروحی در او بوجود آمد .گاهی اوقات کلیسای شهر آهنگ یکنواختی می نواخت و این آهنگ بیشتر از پیش تیشه به جان او می زد . او هرگز فکر نمی کرد دوری از وطن اینگونه او را در خود بشکند .او حس می کرد آسمان آنجا به او تعلق ندارد . وقتی در خیابان راه می رفت بین نگاه آمریکایی ها خود را میمهانی مزاحم تلقی می کرد . حس می کرد روی خاکی راه رفته وقدم می زد که از آن خودش نبود . نوعی خلاء را در جزو به جزء وجودش حس می کرد . اما با اینحال برای جلب رضایت مادرش می بایست تن به هر ذلتی می داد وهمه چیز را تحمل می کرد . کم کم شور ونشاط چند سال پیش خود را از دست داده بود ودچار نوعی افسردگی روحی شده بود . خیلی از ایرانیان را می دید که به دلیل بی هویتی و خلاء روحی ایجاد شده در وجودشان دچار نوعی بیماری روحی واخلاقی شده که حتی حاضر شده بودند به واسطه چنین بیماری خود کشی کنند . گروهی را هم می دید که آب وخاک غربیها را با جان ودل پذیرفته و بقدری از خود بیخود شده بودند که حتی خود نمی فهمیدند در چه جایگاهی هستند و چگونه زندگی می کنند . سامان انسانهایی را می دید که چگونه در حالیکه در همان آب وخاک بزرگ شده بودند گوشه خیابانها چنبره زده و از فشار گرسنگی ویا فقر ویا اعتیاد هیچ کس حتی هموطنان خودشان هم دست یاری به انها نمی دادند و حتی لقمه نانی را به انان برای زنده بودن حتی برای یک روز را هم فراهم نمی کردند . زندگی آنها بیشتر شبیه حیوانات بود .وقتی دختران وپسران بهم می رسیدند برای لذت جویی بدون هیچ رعایت اصول اخلاقی وشرعی تن به ایجاد روابط جنسی می زدند وبعد از مدت کوتاهی که با هم بودند و از هم سیر می شدند به سراغ شخص دیگری می رفتند . این نوع روش رابطه های جنسی در میان آنان امری عادی بود. پیروی از دستورات خداوند آنگونه که در کتاب آسمانی به آن اشاره شده بود هیچ نقشی در زندگی امریکایی ها نداشت . در چهار چوب مشتی قوانین سخت مدنی ناچار به هم احترام می گذاشتند . حس همدری و مهمان نوازی و مهربانی مردم وطن خود ایران را با دنیای اخلاق وحشتناک امریکا که مقایسه می کرد به معادلات مجهولی بر خورد می کرد که از حل آن عاجز بود . اما کاری کرده بود که خود نیز از ادامه این کار باز مانده بود . دو سال از ورودش به کالیفرنیا گذشت . مساعدت مادرش در پرداخت پول کافی برای امرا معاش او کم شده واو ناگذیر بود برای پرداخت اجاره آپارتمان خود وهزینه انواع قبوض پرداختی بطور نیمه وقت در کنار تحصیل به کار کردن بپردازد . به هر دری که زد نتوانست شغل مناسبی برای خود پیدا کند و ناگذیر به پیشنهاد وکمک یکی از دوستانش در یکی از رستورانهای آنجا مشغول بکار شد که کار او شامل نظافت سرویس دستشویی ، گرد گیری و دادن سرویس به مشتریان و گاها شستن ظرفها بود .او بی آنکه از نوع شغلش نزد دوستانش حرفی بزند بطور مخفیانه به اینکار مشغول شد . او می دید که ایرانیان برای بقای خود چگونه مجبورند شبانه روز بی وقفه کار کنند تا بتوانند خود را سرا پا نگاه دارند زندگی سخت ماشینی آمریکایی دنیای درهم وبر همی برای آنان ایجاد کرده بود . در عرصه کار زیاد ، تنهایی، غربت زدگی ، خلاء روحی .بمب بست اخلاقی ، بی پناهی ،فساد اخلاقی ،از سامان جوانی ساخته بود که انگار هر روز بیشتر از دیروز در باتلاقی عمیق در حال فرو رفتن بود .عکس سارا را از درون گوشیش بیرون کشیده و گاهگاهی در عالم سرگشتگی وتنهایی خویش به آن نگاه کرده و با یاد او گذر عمر می کرد. او بخوبی فهمیده بود که نه در داخل ایران ونه در خارج از آن نمی توانست زنی به خوبی و جذابی و پاکدامنی سارا پیدا کند . او حس می کرد الماسی گرانبها را از دست داده و با آمدنش به آمریکا باتلاقهای عمیقی برای مرگ تدریجی خود مهیا ساخته است .او حس می کرد برجهای سر به فلک کشیده شهرها در حال بلعیدن او هستند و او برای نجات خود فقط در شبانه روز کار می کرد .در نهایت یک شب به پیشنهاد یکی از دوستانش جسم خود را آلوده به مواد مخدر کرد و خواست از این راه بر رنجهای داشته خود غلبه کند تا شاید آغوش مواد مخدر برای مدت کمی هم که شده پناه گاه امنی برای شانه های خسته اش باشد بعد از چند ماه گرفتار شدن در اغوش اعتیاد کم کم رنگ چهره و ارتعاشات صوتی صدایش تغییر کرد همه دوستانش متوجه چنین تغییراتی در او شده بودند .سامان تصمیم گرفت برای بقای خود در آنجا جسم الوده خویش را از این ماده نابود کننده پاک کند . او ناگذیر تلاش بسیار کرد تا موفق شد بر اراده خود مسلط گشته و آرام آرام خود را از وجود این سم کشنده پاک کند . دو سال دیگر گذشت .حالا او پس از گذشت چهار سال دوران تحصیلش به پایان رسیده بود . دیگر نمی توانست آنجا بماند . به اصرار وخواهش مادرش تصمیم گرفت راهی لس آنجلس شود . این هم رویایی دست نیافتنی برای او شد . برای گرفتن اقامت دچار مشکل شد و اینکار برایش مقدور نبود مگر اینکه با دختری از تابعیت آنجا ازدواج می کرد . او تشکیل زندگی جدید بدون عشق را دوست نداشت واین برایش از هر شکنجه ای بدتر بود . اما راهی غیر از این برایش باقی نمانده بود . ناگذیر تن به چنین کاری داده و با آشنا شدن دختری که تابعیت امریکا را داشت که یکی از دوستانش مسبب آن بود تدارکات عروسی را چید . مادرش احساس خوبی داشت و او را همچنان برای زندگی در آنجا تشویق می کرد .او با این ازدواج مصلحتی انگار طناب داری بر گلویش آویخته باشند بود . ته قلبش فقط وفقط سارا را می طلبید و هرگز از فکر کردن به او غافل نمی شد . وقتی رخت دامادی به تن کرد غم زیادی در کنج قلبش سنگینی می کرد و او اما در ظاهر خود را شاد نشان می داد . او با دختری به نام ماریا که دو رگه بود ازدواج کرد .مادر ماریا ایرانی بود وپدرش اصلیت مکزیکی داشت . پدرش یک حقوقدان حاذق و معتبر در لس انجلس بود که از نظر مالی نیز مردی متمول وصاحب نام بود . سامان بهار اولین شب زندگیش را با زنی آغاز کرد که هیچ عشقی به او نداشت. تن دادن به چنین ازدواجی تنها راه بقای او در آن کشور مردم فریب بود . ماریا دختری بود گندم گون که قدی بلند داشت اندامی متناسب و فریبنده داشت اما این اندام متناسب چنگی بر دل سامان نمی زد . اوعاری از هر گونه جذابیتهای ذاتی یک زن بود . سامان بخوبی می دانست او نیز همچون دختران مقیم ایرانی و یا امریکایی در دنیای بی بند وباری به دنیا امده وزندگی کرده بود و فاقد ارزشهای اخلاقی واجتمایی یک زن کامل بود برای همین خود را برای ناسازگاری ویا جدایی احتمالی از او آماده کرده بود . پدر ماریا آپارتمانی برای آنها خریداری کرده و جشن عروسی آنها با شکوه هر چه تمام تر برگزار شد .شب ازدواجش در دل خویش به حال خود گریست و از سرنوشتی که اینچنین گریبانش را گرفته بود شاکی بود . حالا او از نظر مالی به آرامش نسبی رسیده بود می خواست با امکاناتی که در انجا داشت زندگی معمولی را با ماریا آغاز کند . در کریسمس همان سال زندگی او با ماریا آغاز شد . او که فارغ التحصیل در رشته مهندسی شده بود هم اکنون سی ساله شده بود و در یکی از سازمانهای ساختمان سازی مشغول بکار شده بود . دو سال از زندگی مشترک او با ماریا گذشت . در طول تمام این دو سال به تنها کسی که بیشتر از همه به آن فکر می کرد سارا بود . هر گاه نزد ماریا می رفت وقصد داشت او را ببوسد سارا جلوی نظرش سبز می شد و در عالم رویای خود او را بوسه باران می کرد و این تنها راه فرار از روحیه در هم شکسته اش بود . با ماریا غذا می خورد وحرف می زد و با او می خندید و ظاهر زندگی زناشویی داشت اما محور افکارش فقط سارا بود که به روح زخم خورده اش کمی قوت قلب می بخشید زیرا عشقی را که در دل نسبت به سارا داشت نسبت به همسرش ماریا نداشت . او در میان یک زندگی خسته کننده ومعمولی دست وپا می زد. در حالیکه دوست داشت در کنار سارا زندگی مشترک را تجربه کند .با او غذا بخورد .او را در آغوش کشیده ببوسد . او را نوازش کند و او را در مقابل خود نشانده مدام نگاهش کند .با او حرفهای دلش را بگوید . غم سنگین مستقر در جانش را کم کرده و پنجره ای تازه به روی او باز شود . او به حد بلوغ فکری واخلاقی رسیده بود وفرق بین هرزگی وعشق را بخوبی درک کرده و می فهمید وبین این دو عشق را انتخاب کرده بود . او دوست داشت صدای او را می شنید و حتی او را مورد حمایت خود قرار داده و از بودن با او لذت ببرد وطعم یک زندگی با عشق را بچشد . دوست داشت ببیند اگر سارا ناراحت می شد چه عکس العملی داشت. اگر با او قهر می کرد چگونه رفتارمی کرد ویا اصلا اگر سارا با او شوخی می کرد از چه شوخی استفاده می کرد و دوست داشت دنیای زندگی با سارا را تجربه کند . او دوسال با این رویا و ارزوی دست نیافته خود زندگی کرد . دیگر زندگی با ماریا برایش معنا نداشت و خوشحال بود که از ماریا بچه ای نداشت . او دیگر سی دو ساله شده بود و اشباح از هر خواسته و تمایل جنسی مردانه . او دنیای هرزه جامعه فریبنده امریکا را با جان ودل تجربه کرده و حالا در عطش رسیدن به عشقی ماندگار در چنین افکار پریشانی همچنان دست و پا می زد . تا اینکه شبی هنگامیکه ماریا بدیدن پدر ومادرش رفته بود تصمیم گرفت با پیمان دوستش در ایران تماس بگیرد . او می خواست از طریق او شماره تماس سارا را پیدا کند . او می خواست با شنیدن صدای او قلب پر تلاطمش را آرام سازد . شاید به این طریق کمی از فشار روحی وارد امده بر جانش می کاست .او راضی شده بود فقط با صحبت کردن با او وشنیدن صدای سارا خود را کمی آرام سازد . در تماسی که با پیمان گرفت ادرس محل کار سارا را به او داد وامید وار بود که او هنوز در آن سازمان خبر نگاری به کار مشغول باشد . پیمان به او قول داد در اولین فرصت این کار را برایش بکند . پس از دو روز پیمان به سامان زنگ زده و به او گفت که سارا هنوز در همان بخش در حال کار است و با تحقیقاتی که کرده بود فهمیده بود هنوز ازدواج نکرده و مجرد می باشد . سامان با شنیدن این سخن بسیار راضی و شاد شد . در پوست خود نمی گنجید . انگار دو بال پرواز پیدا کرده بود . سامان به پیمان توصیه کرد با هر کسی که احتمالا به نوعی با سارا در ارتباط شغلی می بوده مثل سایر خبرنگاران یا روزنامه نگاران ویا گزارشگران تماس گرفته ویا او را ملاقات کرده تا موفق به گرفتن شماره تماسی از او شود . بلاخره پیمان پس از تلاش زیاد شماره تماس سارا را برایش پیدا کرده وبه او داد . سامان تصمیم گرفت که به سارا نگوید که متاهل شده است .زیرا بخوبی می دانست به خاطر داشتن شرایط اخلاقی و اجتمایی او هرگز تن به صحبت کردن با او را نمی داد ومی ترسید تلاشش در این زمینه بیهوده واقع شود و سارا از او دوری کند .بنابراین وقتی شبی همسرش خانه را برای کاری ترک کرد او به سارا زنگ زد . بعد از شش سال صدای سارا مانند مسکنی قوی روح پرتلاطم او را آرام کرد . سارا متوجه شد که این سامان همان پسری است که شش سال پیش بیرون از محوطه ساختمان محل کارش با او رودرو شده بود . سامان از هوش سرشاری بهرمند بود برای همین از همان اول اشنایی با سارا به او گفت قصد ونیت خیر دارد و به جهت ازدواج با او چنین تماسی را گرفته . سارا که زنی نبود که به راحتی با هر مردی رابطه کلامی ایجاد کند با شنیدن چنین سخنی از سوی سامان موافقیت کرد گاه گاهی به جهت آشنایی بیشتر با او صحبت کند . امید تازه ای در قلب سامان شکل گرفته بود وویرانه های وجودش از درون خاکستر خاطرات تلخ گذشته اش داشت ارام ارام بیرون می امد . سامان در آن روزها روی یک پروژه ساختمانی مهم وپر سودی کار می کرد .با ماریا زندگی می کرد اما با عشق سارا به زندگی واقعی ساخته خود ادامه می داد . او با صحبت کردن با سارا به خیلی از رازهای اخلاقی زیبای درون وی پی برده و هر روز اخلاق وویژه گی تازه وزیبایی در او پیدا می کرد که میل وعطش وعشق او را در قلبش صد چندان می کرد . سارا از نوع کار خود با او صحبت می کرد اینکه او یک خبر نگار مشهور شده و مورد توجه خیلی از مطبوعات کشور واقع شده است . خبر مهم شدن و شناخته شدن سارا وجود مردانه او را بهم ریخت . او دیگر نمی خواست صدای او متعلق به او باشد به مرحله ای رسیده بود که دیگر خود سارا را می خواست . دلواپسی و نگرانی بی حدی در وجودش شعله کشیده بود . او بخوبی فهمیده بود که بلاخره در این اوج شکوفایی شغلی سارا مورد توجه خیلی از مردان ویا پسران قرار می گرفت و به این ترتیب شانس بودن با او را از دست می داد. او می خواست سارا تحت نظارت او بکارش وفعالیتش ادامه دهد . همه او را در کنارش ببنید و هیچکس جرات قدم گذاشتن به جلو برای نزدیک شدن به او را بر ندارد . حتی نمی خواست فرصت فکر کردن به چنین موضوعی را به کسی بدهد . او می دانست در آینده رقیبان زیادی پیدا کرده و احتمال شکستش خیلی زیاد بودزیرا او خارج از ایران بود ودستش از سارا کوتاه بود . سارا روز به روز پیشرفت کرد . کم کم بر سر زبانها در مطبوعات افتاد . او دیگر یک زن عادی نبود . قلب سامان دنیای پر آشوبی را تجربه می کرد . قلبش مملو از نوعی نگرانی بود که سوهان روحش شده و مانند دیوارهای قطوری که او را در میان خود می فشرد احساس بدی داشت . او سارا را فقط برای خود می خواست . تا اینکه یک روز هر چه با سارا تماس گرفت فایده ای نداشت . بلاخره بعد از چند روز دیگر که موفق شد با او تماس بگیرد ، از دهان او شنید که قصد دارد از تنهایی بیرون بیاد. واز تنهایی خسته شده است . در ترکیب این رخداد سامان دو راه بیشتر نداشت . یا باید سارا را از دست می داد ویا اینکه به تمام داشته ها ونداشته های بدست آورده خود پشت پا زده و کشور امریکا را برای همیشه ترک کرده برای رسیدن به سارا به وطن باز می گشت . یک هفته به این موضوع اندیشید . تا اینکه اراده خود را مصمم کرد به اینکه داشتن سارا برایش از هرچیزی با ارزشتر بود . او تصمیم گرفت بزرگترین وبهترین تصمیم زندگیش را بگیرد و برای همیشه به وطن خود بازگشته خود را از دنیای کثیف غرب آزاد کند . به سارا گفت هیچ تصمیم خاصی نگیرد تا اینکه او به ایران بازگردد . مادر سامان همچنان به ادمه زندگی سامان در آنجا پافشاری می کرد .اما سامان دیگر همان جوان بیست وشش ساله گذشته نبود . او تجربه گرانبهایی را کسب کرده بود که هیچ عاملی نمی توانست جلوی بازگشتن او را به ایران بگیرد . وقتی خواست مقدمات بازگشتنش را مهیا سازد با مشکل تازه ای بر خورد . او که در رسیدن به سارا ثاینه شماری می کرد و عشق که روزی با یک نگاه در آینه اتومبیلی جوانه زده وحالا پس از شش سال مانند درخت تنومندی شده وسر به فلک می کشید برای رسیدن به او با مشکل بزرگی بر خورد کرد . سفارت ایران اجازه ورود او را به ایران نمی داد زیرا او وقتی از ایران خارج شده بود که مشمول وظیفه بوده . با اینکه سایر دوستان سامان نیز در چنین شرایطی بودن و به مشکلی هم بر نخورده بودند کار سامان دچار پیچیدگی خاصی شده بود وکار او گره کوری خورده بود . همسرش متوجه بی قراری او شده بود اما برویش نمی اورد . سامان بین امواجی از مشکلات گرفتار شده بود و نمی دانست چگونه براین مشکل خود فایق اید . سفارت ایران که در این گونه موارد سختگیری کرده و به راحتی کارگشای کسی نبود سامان را به این فکر انداخت که در پیگیری پرونده خود پافشاری کند . قدرت عشق سارا چنین نیرویی را در وجود او مستقر ساخت . سامان سی وهفت بار به سفارتخانه مراجعه کرده و هر بار که دست رد به سینه اش می زدند او دوباره اقدام کرده و با اصرار خود وپافشاریهای زیاد و پیگری مکرر بلاخره پا روی رگ خستگی دولت ایران گذاشت . او انقدر رفت ودنباله کارش را پیگری کرد که آنها برای خلاص شدن از دست او دستور ورودش به ایران را صادر کردند وقرار بر این شد که سامان پس از باز گشتن به ایران دوره خدمت سربازی خود را بخرد یکی از دوستانش در حوزه نظام وظیفه به کلیه کارهای او رسیدگی کرد . حالا وقت آن رسیده بود که از همسرش ماریا جدا می شد وتمام کارهایش را در آنجا به پایان می رساند . او بخوبی می دانست که اگر تنها دلیل بازگشتنش به وطن را فقط دلتنگی ویا هر دلیل دیگری عنوان می کرد احتمال این بود که همسرش بخواهد همراه او به ایران باز گردد ودر اینجا برای خود اقامت بگیرد . برای همین راه درستی انتخاب کرد و به ماریا گفت پای یک زن دیگر در میان است که او با جان ودل دوستش داشته و قصد دارد برای زندگی با او به ایران باز گردد . پس از گفتن چنین حقیقتی ماریا که فهمیده بود ادامه زندگی او با سامان بی فایده است و از سویی خود نیز میل ورغبتی به ترک امریکا را نداشت خواسته سامان را پذیرفته وانها در مدت زمان کوتاهی از هم جدا شدند . سامان پس از یک ماه تمام کردن همه کارهایش بلاخره در یک روز زمستانی با هواپیما به خاک وطن خود پرواز کرد . تمام خاطرات تلخ گذشته خود را در بین افکارش دفن کرده وبه عشق وشور زندگی و بودن در کنار سارا یک بار دیگر از موهبت زندگی در خاک و وطن خود بهرمند شد . وقتی هواپیما روی زمین نشست سامان شال گردن سارا را دور گردنش انداخته بود . مادر و تمام دوستانش برای استقبال از او به فرودگاه امدند . و سامان باور نمی کرد یک بار دیگر زیر اسمان وطن خود روی خاکی که از ان متولد شده راه رفته وزندگی کند . ضربان قلبش به تندی می زد . خدمه هواپیما اعلام کرد همه کمربندهای خود را محکم کنند تا دقایقی دیگر در فرودگاه فرود می امدند . هواپیما فرود امده نشست و همه مسافرین از آن پیاده شدند . سامان وقتی از پلکان پیاده شد مشتی خاک از روی زمین برداشت و بر آن بوسه زد و به پهنای صورتش های های گریست . گلوله های اشک امانش را بریده بودند . او بوی ایران را با تمام وجود استشمام می کرد و فهمیده بود که خداوند با قرار دادن عشق سارا در قلبش او را مورد محبت ولطف خود قرار داده بود و این عشق باعث این شده بود که او با وطن خود وزادگاه خود آشتی کند و به این ترتیب به آغوش یک زندگی بدور از هر دغدغه فکری بازگردد و دنیای کثیف غرب را با همه آلودگیهایش به باد فراموشی بسپارد . مادرش از دور خود را به سامان رساند و او را غرق در بوسه های مادرانه خود قرار داد . او با تمام هیجانات روحی که بر وی غالب شده بود به اتفاق خانواده فرودگاه را به مقصد خانه ترک کردند . در بین راه قلب سامان آکنده از شادی بود و خوب به کوچه پس کوچه های وطن نگاه می کرد و به تغییراتی که در این مدت نبودنش رخ داده بود تماشا می کرد . حس می کرد سبک شده و بار سنگینی از روی دوشش برداشته اند . حس می کرد کبوتری ازاد شده که از قفسی فولادین و اهنی رهای یافته و اینبار می خواست زندگی خود را خودش بسازد نه مادر ویا کسی دیگری .برج آزادی .پیرمردان دوره گرد ، دختران وزنان اصیل ایرانی ، راننده های اتو بوس ، پسرک بادبک فروش ، کوچه پس کوچه های دوران کودکی ودر نهایت خانه پدریش اخرین جایی بود که او از آن دیدن کرد . سامان یک ماه تمام در سطح شهر تهران گردش کرده و همه دوستان و اشنانیان خود را دیده و از این بابت در پوست خود نمی گنجید . بعد از آن بدیدار سارا رفته و حتی حاظر نبود لحظه ای درنگ کند و می خواست خیلی زود نظر ورای سارا را برای ازدواج با خود بدست اورد تا قبل از اینکه رقیبی از راه رسیده وکار را برای او سخت تر کند . تمام حقیقت عشق درون قلبش را نسبت به او ابراز کرد ودر اینجا سارا اولین زنی بود که سامان به خاطرش حاضر بود غرورش را بشکند و خود بخوبی می دانست شش سال پیش برای همین غرورش بود که عشق اولش را از دست داده بود وبرای بدست اوردن او هیچ زحمتی نکشیده بود ونمی خواست عشق سارا نیز از دست بدهد . سارا وقتی او را پسری صادق و خوش قلب و راستگو پیدا کرد شش ماه با او دوره آشنایی گذاشت و پس از طی این شش ماه خیلی زود با هم ازدواج کردند و در اغاز یک روز بهاری ان دو زندگی پر عشقی را با هم آغاز کردند . سامان بقدری با سارا خوب ومهربان بود که سارا نیز در کمترین مدت عاشق او شد و او موفق شد قلب سارا را برای همیشه برای خود بدست اورد . پس از ازدواج سامان در کلیه امور شغلی سارا در کنارش بود واورا مورد حمایت وپشتیبانی خود قرار می داد . از پسرش بخوبی نگهداری کرده و همچون پدری مهربان برای او بود واو را مورد حمایت مالی خود قرار می داد . سارا در کنار سامان همینطور شکوفا می شد و بدرجات عالی شغلی خود دست پیدا می کرد . آنها بر خلاف عقیده همه ایرانیان که بر این باور بودند که برای بقا و استحکام زندگی و عشقشان صاحب فرزند شوند آنها تصمیم گرفتند هرگز صاحب فرزندی نشده و با اوردن فرزند بین هم جدایی نیندازند وهمیشه این عشق بین انها شعله کشیده هیچ وقت با ورود یک فرزند و سختی و مشکلات تربیت او مواجه شده تا به این وسیله مشکلات بزرگ کردن وتوجه به بچه داری انها را از یکدیگر غافل نسازد . سامان پسر سارا را بزرگ کرد و انها سالهای زیادی در اوج شکوفایی عشقشان با هم زندگی کردند . بعد از چند سال سامان وقتی با مادر بزرگ خود صحبت می کرد به راز مادرش پی برد ومادربزرگش افشا کرد که مادر او ده سال از پدرش بزرگتر بوده و چون عاشق پدرش شده بود حتی خانواده خود را ترک کرده بوده واز ارث پدریش محروم شده بود . سامان بعد از اشکار شدن چنین رازی که سالها بود مادرش آنرا پنهان کرده بود به این واقعیت رسید که چگونه در طول مدت این شش سال قربانی خواسته های خودخواهانه مادرش شده بود در حالیکه او سارا را مستحق داشتن همسری را همچون خود می دانست و هر بار فرصتی پیش می امد مادرش را از بابت چنین وضعیتی مورد سرزنش خود قرار می داد . سالها گذشت وسامان به عنوان یک مهندس ساختمان در وطن خود کار کرد و بعد از سی سال زندگی مشترک وعاشقانه با سارا در اثر ایست قلبی جان سپرد . سارا شش ماه بعدجان به جان افرین سپرد و دفتر زندگی این دو در اینجا به پایان رسید .
شخصیت سارا قهرمان داستان ما اگر در قالب یک رمان مو شکافی بشه صدرصد باید شخصیت زنی را تجسم کرد که دارای فضایل اخلاقی بالایی از جمله نجابت و شخصیت اخلاقی بالا و روحیه سالم بوده باشه که اخلاق وروحیه سامان رو که شخصیت وقهرمان نقش اول داستان می باشه رو تحت تاثیر خود قرار بده . همانطور که در متن داستان به اون اشاره کردم سارا در برخورد اول توجهی به جمال وتیپ زیبای سامان نکرد .اولین جرقه در ذهن سامان روشن شد مبنی براینکه پس سامان می تونه مورد توجه هم واقع نشه . نوعی جاذبه اخلاقی از سوی سارا در وجودش سریعا شکل گرفت عشق واقعی از تناسب بوجود می یاد تناسب در اخلاق و افکار هر دو طرف . پس چون این داستان فشرده و کوتاه بود به دقت و کامل به شخصیت درونی سارا پرداخته نشده و به این مسئله مهم باید اشاره کنم که عشق از دو راه در وجود انسان مستقر میشه 1_ از راه چشم ودیدن مبنی بر جمال روی زیبای کسی ویا اندام و هیکل کسی 2_ از راه فکر و زمانی عشقی واقعی بوده و ماندگار خواهد بود که از راه فکر شکل گرفته باشه یعنی مغز عاشق بدنبال جمال وزیبایی ظاهری نیست و تمام محسنات فکری وعقلی معشوق رو در نظر می گیره و وقتی از افکار و روش زندگی کسی خوشش میاد نوعی این جاذبه فکری وعقلی در وجودش عشقی واقعی وماندگار از اون طرف مقابل براش ایجاد می کنه . که در داستان به اون اشاره کردم در ابتدا سامان دوست داشت با تماس تلفنی وشنیدن صدای سارا کمی افکار به هم ریخته خود رو آرام کنه ولی بعد از مصاحبت پی در پی با سارا پی به اخلاق ها و خوی وخصلت زیبایی انسانی در او میشه که این عشق در وجودش شکل پیشرفته تری به خود گرفته و حس می کنه به خاطر نوع اخلاق و افکار سارا به نوعی آرامش فکر و امنیت فکری می رسه این امنیت فکری سامان و بخودش جذب می کنه چون این امنیت فکری پیش از این از طریق دخترانی که سامان با اونها در ارتباط بوده در وجودش ایجاد نگرفته بود . و اگر روزی عاشق ظاهر و زیبایی کسی شدید بدونید این عشق دوام زیادی نداره چون زیبای وظاهر هر کسی تا چند سالی برقراره وماندگاره بعد از سپری کردن چندین سال و از بین رفتن زیبایی وجمال کسی اون عشق هم فرو کش کرده و مبدل به هیچ میشه و زود از هم از بین میره . اما هر گاه عاشق فکر و نوع افکار و روش زندگی کسی شدید روی این عشق کار کنید و تحقیق کنید با توجه به اینکه از مشاوره افراد روانپزشک هم حتما استفاده کنید چون اونها کوهی از تجربه هستند . این چند خط را به این منظور نوشتم که بدانید وقتی زنی همچون سارا اگر دارای چنین فضایل اخلاقی ویژه واستثنایی باشد قابل تقدیر می باشد و منظور نظر من هم همین است. پس هر زنی با هر شرایطی نمی تواند لیاقت داشتن چنین عکس العملی را از جانب یک عاشق داشته باشد ویا هر ازدواجی با داشتن چنین فاصله سنی مناسب نیست و بی داوم خواهد بود .
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
بایگانی
اشتراک