سفارش تبلیغ
جنبش وبلاگی دفاع از مقدسات
پسران مسلمان ایرانی در آغوش گناه - وبلاگ کتایون کدخدایان نویسنده رمان و ترانه سرا
 تعداد کل بازدید : 180050

  بازدید امروز : 133

  بازدید دیروز : 97

وبلاگ کتایون کدخدایان نویسنده رمان و ترانه سرا

سلام
 

نویسنده: کد خدایان ::: چهارشنبه 9/9/90::: ساعت 4:19 عصر

خواستم مطلبی در  خصوص این عنوان ( پسران  مسلمان ایرانی در آغوش گناه )  بنویسم اما ترجیح دادم برای درک بیشتر حرفهام منظورمو در قالب یک داستان کوتاه وفشرده بنویسم تا تاثیرش بیشتر بشه  از نوع زندگی یک جوان مسلمان ایرانی که در آغوش گناه پرسه می زنه  که نماینده ونشانگر نوع نگرش وزندگی میلیونها جوان ایرانی می باشه  که در حال حاظر در گوشه کناره شهرهایمان به خوبی دیده میشه امید وارم قدرت قلم من تا اندازه ای باشه که این داستان کوتاه وفشرده  حتی به اندازه یک سره سوزن برای جوانهای ایرانی الهام بخش باشه که همین هم برای من کافیه.



عقربه های ساعت همچنان می دویدن ونگاه پویا همچنان حرکت عقربه ها را دنبال می کرد .ساعت بیانگر این واقعیت بود که پویا کمی دیرتر به مدرسه می رسید . او سرپایی چند قلپ از چای صبحانه خود را سر کشید و دوان داون از منزل خارج شده و به سوی  مدرسه  خود حرکت نمود . او جوانی 16 ساله بود با قامتی بلند و موهایی نسبتا کوتاه با چشمانی ریز ومشکی براق  .او در خانواده ای رشد کرده بود که از تنها چیزی که زیاد از آن سخن به میان نیامده بود فقط خداوند بود . هر کدامیک از اعضای خانواده اش به سمت وسویی به فکر خود  در حال کار وفعالیت بودند . پویا تا آن سن از خداوند چیزی نمی دانست و تنها یک جوان مسلمان زاده ای بیش نبود . پدر ومادرش با اینکه مسلمان بودند اهل نماز گذاشتن و یا سایر فرایض دینی نبودند . او زندگی را در قالب محیطی  که می دید جستجو می کرد و برای  او خداوند خالقی بود که در دوردستها وجود داشت و اینگونه برای او  قابل  درک بود . مانند موجودی که رشد کرده و باید به سوی خواسته های قلبی اش  می رفت تا جایی که نمی دانست چه سرنوشت نامعلومی در انتظارش می باشد . آن روز یک روز پائیزی خنک بود که باد خس و خاشاک را به هوا پرتاب می کرد . پویا در بین راه مدرسه دختری را دید که در حال لبخند زدن بود . لبخند ملیح آن دختر توجه پویا را به خود جلب کرد . مسیر آندو به یک جهت کشیده می شد . در بین راه دخترک چندین بار به پویا لبخند زد . پویا حس کرد باید در مقابل لبخند آن دختر واکنشی از خود نشان می داد . این اولین تجربه او در خصوص دوست شدن با دختری همسن وسال خودش بود . هنوز از این فکر خود فارغ نشده بود که دخترلبخند برلب به طرف او آمد و شماره تلفنی را که در دست داشت به او داد وهیچ نگفت و دور شد . پویا شماره را گرفت و با هیجان روحی که در وجودش شکل گرفته بود به مدرسه رفت . پس از پایان یک روز خسته کننده در مدرسه به خانه بازگشت .به اتاق خود رفته و در را به روی خود بست . نوعی شادی وشعف خاصی در تمام وجودش شکل گرفته بود و تمام اعضا و جوارح  وجودی وی را تحت کنترل خود قرار داده بود . به شماره دریافت کرده زنگ زد . دخترک جواب داد و با او قرار یک ملاقات پنهانی را گذاشت . پویا هرگز تا آن موقع از زندگی خود دچار چنین هیجانات روحی نشده و همواره این تجربه برایش بسیار خوشحال  کننده بود . سه ماه به این منوال گذشت و پویا از دوستی با دخترک که نامش زهرا بود لذت می برد . لحظه ای از گوشی خود قافل نشده و مدام در حال اس ام اس فرستادن ویا صحبت کردن با زهرا بود . خانواده زهرا نیز هیچ محدودیتی برای دختر خود قائل نبوده و او را در تمام زمینه های زندگی آزد گذاشته بودند . درسهای پویا افت کرده بود و او دچار نوعی بحران درسی شده بود . بعد از سه ماه هر چقدر که پویا برای زهرا اس ام اس می فرستاد ویا هرگونه تماسی که با وی می گرفت بی حاصل بود . غم عجیبی در تمام وجودش مستولی گشته و او را نگران کرده بود .تا اینکه زهرا با او تماس گرفته و به او گفت که دیگر مزاحمش نشود . او علت قطع رابطه خود را با پویا پیدا کردن دوست پسری جدید عنوان کرد و پویا به محض شنیدن چنین سخنی به شدت ناراحت شده و از او فاصله گرفت . با اینکه وارد دنیای تازه ای شده بود اما این ناکامی روح او را آزرده و جریحه دار کرده بود . در این مدت تمام خاطراتی را  که از زهرا در ذهنش نقش بسته بود را مرور می کرد . مرور این خاطرات فکر او را اذیت کرده و از او پسری غمگین و ملول ساخت . پدر ومادر پویا متوجه چنین تغییرات اخلاقی در وی شدند . اما مادر پس از کشف دلیل و علت این افسردگی  به او توصیه کرد که نارحت نشده و در سطح شهر  ازاین دختران پر می باشد که حتی از زهرا بهترند  . پدر ومادر پویا از راه وروش درست زندگی بر مبنای دستورات الهی که در کتاب آسمانی بر آن توصیه وتاکید شده چیزی به او نگفته و پیدا کردن دوست دختری جدید را به او توصیه کردند که این امر را امری طبیعی می دانستند وبا خود فکر می کردند  راه پدر ومادرانی متمدن را در پیش روی خود قرار داده اند  . پویا که تازه از مصاحبت و معاشرت با دختری احساس خوشحالی و شور وشعف کرده بود به این فکر افتاد که دوست دختری تازه پیدا کند . او پس از آن با سه دختر هم زمان دوست شد . در طول روز در زمانهای مختلف با یکی از آنها صحبت کرده ویا در مکانهایی خاص با انها قرار ملاقات می گذاشت . چهار سال گذشت . پویا در این مدت دچار افت تحصیلی شده بود و به زور تلاش می کرد به گونه ای خود را از این بحران تحصیلی بیرون بکشد . اما تماس های مکرر تعداد 19 دختر که در اقصا نقاط شهر با او دوست  شده  بودند مجال اینکار را به وی نمی دادند . او به هیچ عنوان موفق نشد آخرین سال تحصیلی خود را به پایان برساند.همینطور در حال پاس کردن ترم های درسی خود بود که شاید در نقطه ای از زمان دیپلم خود را دریافت کند . او از نظر روحی و روانی به نقطه ای رسیده بود که دوست داشت با یکی از دخترانی که دوست  شده بود تماس فیزیکی بر قرار کرده و او را می بوسید . او می خواست این تجربه را کسب کرده و وارد دنیای تازه از ارتباطات دوستی خود با دختران بشود . در این میان به یکی از دخترانی که فکر می کرد به خواسته او جامع عمل می پوشاند پیشنهاد چنین کاری را داد . پریناز یکی از آن دختران بود که اولین بوسه را به پویا داد و این تجربه اولین بوسه گناه پویا بود . او هنوز خداوند را در کنار خود حس نکرده و خود را جوانی ازاد از هر قید وشرط می دانست. اولین بوسه به او هیجانی خاص بخشید واورا  به این فکر انداخت برای کسب تجربه های بیشتر با دختران بیشتری اینکار را انجام دهد . پدر ومادر پویا هرگز او را متوجه خداوند نکرده وهمچنان غرق در مشغلات زندگی خود بودند . پویا که حالا هورمونهای بدنش شروع به فعالیت کرده بودند در عطش بوسه های  بیشتری از سوی دختران بی قراری می کرد . او این تجربیات را حق خود می دانست و می دید تا دختران از سوی وی هدیه ویا کالایی دریافت نمی کردند راه را برای او باز نکرده وتن به اینکار نمی دادند . برای اینکه در خیابانها به دنبال پیدا کردن چنین دخترانی نباشد او به آغوش اینترنت پناه برد . در اینترنت از چنین دخترانی که حاضر به برقراری ارتباط جنسی با پسران باشند کم نبود . او می دید که برای کسب چنین تجربیاتی  جنسی نیاز به مکانی مجزا برای خود می باشد تا ازادی بیشتری داشته  تا با اینگونه از دختران به راحتی سر کند . برای همین به پدر ومادر خود فشار آورده واز انان خواست که برای او آپارتمانی اجاره کنند تا او مستقل و بطور  مجردی زندگی کند . پدر ومادر وی تحت فشارهای زیادی تن به اینکار داده و این مسئله را امری طبیعی دانسته وحق فرزند خود دیدند . برای او آپارتمانی مجزا کرایه کردند . او به سن بیست وپنج سالگی رسید .در این مدت با دختران زیادی بود که رابطه جسمی برقرار می کرد و از اینکار خود نهایت لذت را می برد . وحس می کرد پنجره تازه ای  از دنیا به او باز شده و برای همین تا می توانست پول تو جیبی ها وپس انداز خود را برای دختران خیابانی که با انها دوست شده و ارتباط جنسی برقرار می کرد خرج کرده و به این ترتیب او علاوه بر از دست دادن قسمت زیادی از پس اندازهای خود از نظر روحی دچار بحرانی خاص شده بود و دوست داشت این رابطه ها را گسترش داده ویک رابطه اصلی  جنسی آخر را با زنی تجربه کند . هنوز خداوند را نمی شناخت و اورا در کنار خود حس نمی کرد . هویت اخلاقی خود را از دست داده بود . کمتر به پدر ومادرش سر زده وآنها را ملاقات می کرد . تعدادی از دختران به او نارو زده و دست از دوستی بر می داشتند و به سراغ سرنوشت خود می رفتند . و او از هر دختری یک خاطره داشت . گاهی اوقات هنگام خواب تصویرهای آنها و لبخند و ناز وغمزه های بعضی از آنها قهر و آتشی کردن ، ووو همه همه  در ذهنش مرور می شدند . او در آستانه یک گناه بزرگتر در عطش غیر قابل فرو کش به سر می برد . در اطرافش دختران زیادی را می دید، اما بخوبی می دانست لبخند ها وقهر وآتشی ها و قربان صدقه رفتن ها وابراز عشق کردنهای آنها بی دوام بوده و او همچنان تنهای تنها بود . پدر ومادرش به این گونه روش او عادت کرده و هرگز او را متوجه اشتباه و راه وروش  غلط زندگی خود نکردند و فکر می کردند که اینگونه زندگی ها در اروپا وآمریکا شکل عادی از زندگی یک نوجوان می باشد و آنها نیز برای تبعیت از چنین فرهنگهایی دوست داشتند فرزندشان کاملا آزاد و به اختیار خود راه زندگی را پیدا کرده و به آن ادامه دهند . او موفق شد در سطح اینترنت زنی را پیدا کند که  بیشتر از یک بوسه ویا تماس فیزیکی ظاهری  او را مهمان خود می کرد.  او این تجربه را دوست می داشت. او اولین شب گناه آلود خود را در سن بیست وچهار سالگی  با آن زن به صبح رساند و با این تجربه از فضای یک دنیای کوچک پا به دنیای دیگری گذاشته بود . ارتباط جنسی با آن زن او را به این فکر واداشت که به این تجربه شیرین ادامه دهد تا لذت بیشتری در زندگی خود برده  و به قول خود جوانی کند . او رابطه جنسی با زنان فاسد را پیشه روی خود قرار داد . او به سن سی سالگی رسید . در این میان مشروبات الکلی و بودن با زنان بی عفت از او پسری بی هویت و غیر اخلاقی ساخته بود . او قید ازدواج را زده و چون به خواسته های جنسی خود می رسید زیر بار تعهد خانوادگی نرفته و نمی خواست آزادی خود را تحت لوای ازدواج از دست بدهد . در کسب تحصیل نا کام باقی مانده و هیچ پس اندازی هم نداشت .عده ای از اینگونه دختران وزنان خیابانی از وی دزدی هم کرده و او تجربه های مختلفی از این موارد را پشت سر گذاشته بود . او هر شب در آغوش زنی تجربه یک گناه بزرگ را انجام می داد که نام این گناه زنا بود .رابطه ای که  از نظر خداوند منفور بوده  و در کتاب آسمانی بارها وبارها به ان تاکید فرموده بود .اما پویا نه خداوند را می شناخت و نه  کتاب آسمانی او را و چنین چیزهایی را قالبا برای افرادی پیر و سالخورده می انگاشت که می بایست به آن پرداخته و در مورد آن فکر می کردند . دراین  میان در سن سی و دوسالگی وقتی با دختری اشنا شد دنیای او عوض شده و در آستانه دنیایی تازه قرار گرفت . این دختر که پریسا نام داشت با سایر دخترها متفاوت تر بوده و به پویا برای ایجاد رابطه جنسی  میدان نمی داد . این دوری و عدم توجه پریسا پویا را در بدست آوردن آن حریص ساخته بود . خداوند وقتی دید پویا به سراغش نمی رود خود به سراغ پویا رفت . عشق پریسا را درون قلب پویا جا داد تا این عشق  او را متحول ساخته علاوه بر ایجاد تغییرات روحی نوعی تنبیه برای او باشد . پویا که تا کنون زنان  ودختران  را ابزاری برای لذت جویی می دانست پریسا را فرشته ای زیبا و پاک می  انگاشت وباور داشت . با دیدن پریسا دچار هیجان خاصی می شد . رنگ رخسارش دگرگون شده وهیجان قلبش دو چندان می شد . زانونش سست شده ودر مواجه شدن با او خود را می باخت و او را موجودی بی گناه تلقی می کرد و از او یک تندیس زیبا در ذهنش ساخته بود که فکر کردن به او انگیزه زندگی به او می بخشید . پرسیا حاضر نمی شد با پویا ارتباط جنسی برقرار کند و در چهارچوب سنت و اخلاق خانوادگی خود همواره دورا دور فقط با تلفن با پویا در تماس بود . جرقه عشق زده شده بود وطوفانی سهمگین در وجود پویا شکل گرفته بود که او را متلاطم ساخته بود و تمام فکر وروح او را معطوف خود ساخته بود . او از دنیای کثیف خود بیرون آمده و به دیگری می اندیشید . وزیبایی و نجابت و پاکی را در وجود پریسا تجربه می کرد . از برقراری این عشق در قلب پویا سایر دختران وزنان از زندگی وی بیرون رفتند . دو سال گذشت و خداوند در طول این دوسال مهمان خانه دل پویا بود و قدرت عشق را در سینه او مستقر ساخته بود تا او دچار تحول شود . شاید این تحول روح او را دگرگون ساخته و او را را در مسیر خداوند به جهتی تازه هدایت می نمود . تا اینکه یک روز زمستانی  دیگر خبری از پریسا نشد . مدتها گذشت و پرسیا نه جواب اس ام اس های پویا را می داد و نه اینکه با او تماس حاصل می کرد . پویا مثل مرغی پرکنده نمی دانست به کجا پناه ببرد . در التهابات روحی خویش غرق بود که روزی پستچی کارت دعوت عروسی پریسا را بدستش رساند . تمام دنیا بر سرش خراب شده و گریه و بی قراری خوراک شب و روزش بود . تبسم زیبای عشق در وجودش رنگ تیره به خود گرفته و او را در باتلاقی عمیق در خود فرو می کشید . به این شکل پرسیا با پسری مناسب در شان اخلاق خود پیدا کرده و با او ازدواج کرد و پویا را در دنیایی تهی از هر چیز به حال خود رها کرد . او دلیل عاشق شدنش را که تنها ایجاد تحول وتغییر در او بوده را نفهمید و فشارهای وارد آمده بر خود را با پناه بردن به دود و دم خنثی نمود . او برای اولین بار به کشیدن سیگار روی آورد . کشیدن سیگار در چنین شرایطی کمی او را آرام می ساخت . او سی دو سال داشت . او هنوز متوجه خداوند نشده بود . غذا می خورد  می خوابید ، نفس می کشید اما متوجه منشا همه این نعمتها را نمی دید و به آن فکر نمی کرد . او از جانب خداوند تنبیه شده بود اما خود هرگز نمی دانست . به سی وهشت سالگی رسید . شغل نسبتا مناسبی برای خود پیدا کرد . او از بی هویتی و بلاتکلیفی و سرو کله زدن با دختران وزنان خیابانی خسته شده بود . تصمیم گرفت برای یک  بار هم که شده در کنار یک زن به زندگی خود ادامه دهد .  اما دچار بحران روحی وشخصیتی شده بود  به همه دختران و وفاداریشان شک داشت . نمی دانست با این واقعیت پیش آمده چگونه مواجه شود . چگونه دختری را پیدا می کرد که به او وفادار باقی می ماند و نیازهای روحی واخلاقیش را بر آورده می ساخت . در همین شک وشبهه ها بود که بلاخره مجبور شد انگشت  اشاره خود را بسوی دختری نشانه رود . چون از نظر اخلاقی و فرهنگی وخانوادگی در آغوش  خانواده ای با افکار اروپایی و آمریکایی  پرورش پیدا کرده بود و خود نیز در طول زندگی تجربیات مختلفی را با زنان داشت . برای ازدواج انگشت روی دختری گذاشت  که همچون خود  او آزاد بود  و این مسئله را امری طبیعی می دانست .با کمک پدر ومادرش مقدمات عروسی را چیده وپشت سر گذاشت .  با دختری با نام تارااشنا شده بود و با خود گمان می کرد از نظر فرهنگی و اخلاق خانوادگی همچون خود او می باشد و به ازدواج با تارا تن در داد . او شب ازدواجش متوجه شد  تارا پاکدامن نبوده وقبلا ارتباط جنسی با پسری دیگر را داشته است . با اعتراف خود تارا این حقیقت برای او بطور کامل ثابت شد .اما چون پویا خود نیز در آغوش چنین دنیایی دست و پا زده بود این امر را بین دختران امری عادی دانست . تارا نیز در آغوش خانواده ای بی در وپیکر سر کرده و در طول عمر خود بویی از نجابت و پاکدامنی و صبوریت نبرده بود . معنی یک زن خاندار را نمی  دانست . او فقط با پسران و مردان معاشرت کرده بود . او رقاص ماهری بود و پیش از این در مجالس عروسیها در نزد اقوام وفامیل  با تن و بدنی برهنه می رقصید و مورد تشویق و ترغیب خانواده و دوستان خود قرار می گرفت . این آزادی در دوران مجردی او باعث شده بود که عفت و پاکدامنی خود را از دست بدهد و پویا که تماما با دختران وزنان بی حجب وحیا زندگی عمر خویش را سپری کرده بود گذشته تارا برایش امری عادی بود . پذیرفتن وی به عنوان همسر انتخابی اشتباه از سوی او بود و او را بسوی اینده ای نامعلوم بدنبال خود می کشاند . پویا با تاراازدواج کرد و دوسال از ازدواج وی گذشت تارا در ظاهر به  او ابراز عشق می کرد و در ایین همسرداری چیزی از او کم نمی گذاشت . تا اینکه یک روز بهاری پویا متوجه رفتارهای غیر عادی همسرش شد . او به جاهایی می رفت که نامعلوم بود و بازگشت به خانه به ساعتها طول می کشید . رگهای غیرت  اوبلاخره  متورم شده و صلاح دانست که جلوی همسرش را در ملاقاتهایش با افراد ناشنانس را بگیرد . اما چون تارا در فضای فکری آزاد و بی قید وشرطی زندگی کرده بود با دخالت های پویا مخالفت کرد وسر ناسازگاری گذاشت  . وقتی پویا به نزدیکش می رفت او را از خود می راند و اجازه ارتباط زنا شویی را به وی نمی داد . پویا یک سال با تارا کلنجار رفت  اما هرگز موفق به ایجاد تغییرات اخلاقی در وی نشد . وقتی کاملا از همه چیز خسته شد به یاد کارهای گذشته خود افتاد . تصمیم گرفت برای تمکین  خود به دامن زنان خیابانی رفته و از آنان تمکین کند . سه سال گذشت و آنها به این زندگی برزخی ادامه دادند و بلاخره ثمره این ازدواج  یک پسر بود که خداوند به آنان داد . یک نوع زندگی بدون عشق و برزخی بین انان برقرار بود تارا صبح اول وقت از خانه بیرون می زد و تا دیر وقت به خانه باز می گشت و پویا به چنین رفتاری عادت کرده بود . تارا در عالم و حال و هوای خود زندگی می کرد و پویا نیز در همین فضای فکری دست وپا می زد  .پویا هنوز خداوند را نمی شناخت و در برابر مشکلات زندگیش به او پناه نمی برد و از او طلب کمک نمی کرد . او مسلمان زاده بود ولی هرگز از آیین و سنت کتاب آسمانی خود پیروی نکرده و از آن کاملا  بی خبر بود . دچار یک نوع خلاء روحی شدید شده بود . اخلاق و بی توجهی ها وخیانت های تارا از او مردی بی مصرف و بدون قدرت ساخته بود واو  هنوز نمی دانست تمام این ناکامی  ها از کجا سر منشا می گیرد .پسرش  را تا پای جان دوست می داشت و تنها عشق و دلیل زنده بودنش را فقط وفقط از وجود او  می دانست . او نمی فهمید که داشت  هر انچه را که در سالهای جوانی کاشته  بود را برداشت می کرد .وبه اینده ای روشن دل خوش کرده بود . گاه گاهی به کناره پنجره اتاقش رفته وخیره خیره به ستارگان نگاه می کرد و به فکر عمیقی فرو می رفت . گاهی اوقات در خلوت خود بی انکه همسرش بفهمد می گریست وعقده دل می گشود . او در میان ستارگان خداوند را نمی دید و حس نمی کرد  . به خاطر پسرش با تارا زندگی کرده و این زندگی برزخی بدون عشق را پشت سر  می گذاشت و گاه گاهی در آغوش این زن وآن زن گذر عمر می کرد و همینطور بر تعداد گناهانش می افزود . این خلاء روحی او را به دامن اعتیاد کشاند و این راه تنها راه تسکین  دهنده  روح او در دنیای بی اعتقادی اش بود . او می خواست در این عالم زندگی تازه ای را تجربه کند که زندگی تلخ با تارا را خط بطلان می کشید . باز خداوند را نمی شناخت و به جای پناه بردن به او متصل شدن به پروردگار خود به دود دم پناه برد . وقتی همسرش  متوجه اعتیاد او شد این امر را بهانه خوبی برای جدایی خود از وی دانست . به دادگاه خانواده مراجعه کرده و در خواست طلاق نمود . پویا روز به روز لاغرتر ونهیف تر می شد . آثار اعتیاد بر چهره ورخسارش به خوبی پیدا شده بود . او روز به روز در باتلاق اعتیاد فرو رفته و در حال نابودی بود . هنوز خداوند در زندگی او نقش نبسته و از وی غافل بود .تارا طلاقش را بطور غیابی گرفت و پویا را با تنها پسرش تنها گذاشته و انها را ترک کرد . خداوند کاری می کرد که او را متوجه خود سازد و او را در پناه خود نجات دهد . اما پویا هرگز به یاد خداوند نمی افتاد . تا اینکه به دلیل شدت یافتن اعتیادش کارفرمای او  عذرش  را خواسته و از شرکت او را اخراج کرد . پویا ناگذیر پسرش را به مادرش سپرد و گاه گاهی به او سر می زد . او دوباره تنها شده بود و با هزار مشکل روحی و روانی  راه بسوی مسیری نامعلوم بر می داشت . ایمان ضعیف او به خداوند باعث شده بود که خود را همچون شیشه ای شکننده ببنید که تمام اعضا و وجوارح وجودش زیر بار چنین مشکلاتی خرد شده است . او مسلمان بود ولی به هیچکدامیک از آیین کتاب آسمانی خود پایبند نبوده وآشنایی نداشت . در دامه زندگی رقت بار خود با زنی اشنا شد به نام مینا . یک بار دیگه عشق در خانه او را زده بود و اینبار خداوند برای بار دوم او را آلوده عشق کرد تا شاید بفهمد موقع آن رسیده که خود را عوض کرده وتغییر زندگی دهد  وشاید بعد از ناکامی که در عشق اولش داشت عشق دوم  جون پناه زندگی  او می شد و او را از این منجلاب بیرون می کشید و پویا در مسیر اشنایی خود با مینا دچار تحولی دیگر شده بود و می خواست اینبار یک زندگی را از نو با او تجربه کند . مینا شرط ازدواج را ازسوی پویا پذیرفت اما به شرط ترک اعتیاد از طرف او . حالا پویا یک مرد چهل و پنج ساله بود که در آستانه عشقی تازه امید دیگری به زندگی داشت اما در لابلای این خواهش خداوند از مرحله زندگی وی خارج بود . او به خوبی می دانست که عشق مینا تنها راه نجات وی در چنین موقعیتی می باشد . برای همین سه بار اقدام به ترک اعتیاد کرد . اما نتوانست . دوباره  به  دامن مواد مخدر پناه  برد. هنوز ایمانش برای اینکار ضعیف بود و چنین توانایی در او دیده نمی شد  . اینکار را تا جایی پیش برد که مینا متوجه عجز و ناتوانی وی شده از او فاصله گرفت . دوری و فاصله گرفتن مینا از پویا برگ تازه از ناکامی را در زندگی وی ورق زد . این شکست عشقی نیز یک بار دیگر پیکر خسته او را در هم شکست  و او مال باخته و بازنده ای بیش در زندگی خویش نبود . هیچکدامیک از زنانی که او در اغوش  لحظات لذت بخش گناه آلود انان غرق شده بود به کمکش نیامدند و او تنها به مدتی کوتاه از آنان لذت  جسته و حالا مردی آلوده به انواع همه نوع بیماری و ناهنجاری اخلاقی بود . او به پنجاه سالگی رسید و همچنان در آغوش اعتیاد تنهایی  دست وپنجه نرم می کرد . تا اینکه روزی خداوند تصمیم گرفت خود او را متوجه خودش بکند و او را وادار کند تا به او پناه برده و با او آشتی کند . در یک روز پاییزی مادر پویا سراسیمه به خانه او رفته و خبر بیمار شدن پسرش را به او داد . پویا پولی برای مخارج بیمارستان پسرش نداشت  و در این میان مادرش به او کمک می کرد .بیماری پسرش شدت گرفته و او دچار یک بیماری عفونی خونی شده بود . تمام پزشکان درصد بهبودی پسرش  را پنجاه پنجاه   به او اعلام کردند . او فهمیده بود که امکان دارد پسرش را از دست بدهد . او مردی ناتوان وشکست خورده در زندگی بود که دستش به هیجا بند نبود . پسرش همینطور ضعیف وضعیف تر می شد تا اینکه روزی او از کنار مسجدی عبور کرد . هنگام ظهر بود و عده زیادی وارد مسجد می شدند . پویا مغموم  غرق در افکار خویش بود و هیچ روزنه امیدی برای بهبودی پسرش پیدا نمی کرد . هراسان و پر التهاب غرق در خویش بود که صدای اذان به گوشش رسید . صدای زیبای آوای اذان قلب او را تکاند و همانجا بود که او به یاد خداوند افتاد و چهار زانو کنار درب مسجد نشسته و دست بر اسمان برد و از خداوند طلب شفا برای پسرش خواست . او با گریه مردانه خود توجه خیلی از مردم را به خود جلب نمود و همه را منقلب ساخته و اشک بر چشمان همه انداخت . تضرع و یاری جستن از خداوند روح پر متلاطم او را متحول ساخت واینجا بود که به درگاه خداوند دعا کرده ونذر کرد که اگر پسرش از آغوش این بیماری به سلامت بیرون آید خود را از دامن اعتیاد بیرون کشیده و هرگز به سمت هیچ گناهی نرود . خداوند وقتی دید که پویا به آغوش رحمت او پناه برده پسرش را شفا داد  ویک هفته بعد آثار بیماری از بدن پسرش بیرون  رفته و علائم بهبودی در او ظاهر شد . این پدیده نو در علم پزشکی برای خیلی از پزشکان تازگی داشت . پزشک مربوطه این امر را معجزه ای بیش تلقی نکرد و  به پویا گفت  که مورد توجه خداوند واقع شده است . پویا مورد رحمت الهی قرار گرفته بود . زندگی گناه آلود پویا در پیش چشمانش همچون کابوسی وحشتناک رژه می رفت و در ذهن و یادش مرور می شد . او پس از بهبودی پسرش به یک  مرکز توان بخشی مراجعه کرده طی مدت زمان کوتاهی اعتیادش را ترک نمود .و در کنار پسرش به زندگی خود ادامه داده و با خود قسم خورد که پس از این بعد از آشتی که با خداوند کرده بود از مسیر دستورات او خارج نشود . یک جلد کتاب قران خریداری نمود و تمام صفحات آنرا خواند و پشیمان بود از اینکه چرا با این کتاب پیش از این  اشنا نشده بود که راه درست زیستن را به همه می آموخت . او روح آلوده خود را صیقل داد و با مطالعه کتابهای مختلف میزان درک افکار خود را از زندگی بالا برد . وقتی دید مسیر درست زندگی به کدام سمت وسو می باشد تغییر رویه داده پس از آن مردی متعهد و دیندار شد . او در مسیر زندگی خود در سن پنجاه وپنج سالگی با زنی  معتقد به دین اشنا شد و در این وادی با وی ازدواج کرده و همراه با پسرش زندگی تازه ایرا  بدور از هر گونه گناه آغاز نمود ومعنی نجابت و زیبایی و پاکی یک زن را در وجود سارا همسر دومش پیدا کرد  وطعم یک زندگی واقعی به دور از هیچ دغدغه فکری را چشید .سارا سومین عشق زندگی او بود که با لطف و رحمت خداوند اغشته شده بود و رنگ وبوی زندگی وی را از یک زندگی برزخی بدون عشق  به یک زندگی آرام و موفق مبدل ساخت . او در سن شصت وچهار سالگی در کنار سارا زندگی واقعی را تجربه کرده و در اخرین نفسهای زندگی خود به تمام گناهان  جوانی خود که از یک بوسه آغاز شده بود پایان داده در حالیکه توبه کرده بود چشم از جهان گشود .سارا نیز ده سال پس از مرگ پویا در حالیکه به وی وفادار بود زندگی را پشت سر گذاشت و پس از  آن چشم از جهان گشود و او را  در کنار قبر پویا به خاک سپردن .

عزیزان  من عاقبت این داستان را به خوبی و خوشی  به اتمام رساندم که روحیه شما را با عاقبتی نافرجام آزار ندهم  و کل داستان بطور فشرده تعریف شد در حالیکه اگر در قالب یک رمان بود وسیع تر نگارش می شد . اما بدانید میلیونها پسر ومرد مسلمان ایرانی هستند که در اغوش گناه زندگی می کنند و مورد بخشش و رحمت خداوند هم قرار نمی گیرند و تا آخر عمر خود مردانی  بدبخت و تنها و سرگردانند . پس همیشه درهای رحمت خداوند به روی هر انسانی گشوده نمی شود .پس چه بهتر آن است که یک جوان ایرانی که مسلمان است طبق آداب ورسوم  تایین شده از سوی خداوند زندگی خود را بازنی آغاز کند که همواره دارای اعتقادات مذهبی بوده و دیندار باشد و  راه نجات در ان بیشتر است به جای اینکه دوران زیبای جوانی خود را با دختران فاسد خیابانی بگذراند ونتیجه اینگونه باورها به اینجا ختم شود  . خداوند پسران ومردانی را که در جوانی انسانهای  دیندار هستند و مثل یک مسلمان واقعی زندگی می کنند را دوست می دارد و هرگز روی خود را از اینگونه مردان بر نمی گرداند . پس اگر در این باور باشیم که آخره خط زندگی هر انسان  به خداوند ختم می شود چرا که در جوانی با خداوند نباشیم .واین داستان فشرده و کوتاهی بود از زندگی پویا یک جوان به اصلاح مسلمان  که از یک بوسه دختر آغاز شده و به سرانجام به اینجا ختم شد . من توصیه می کنم به همه پسران و مردان  که یکی از رمانهای مرا تحت عنوان ( دسیسه عشق ) را تهیه کرده و آنرا بخوانند که خالی ازلطف  نیست و در این رمان  زندگی جوانی را به رشته تحریر در آوردم که  نماینگر میلیونها جوان ایرانی است که از راههای نادرست با دخترانی نامناب آشنا شده و عاقبت خوبی در انتظارشان نیست . به امید روزی که همه جوانان ایرانی از دامن اعتیاد و زنا و َآغوش زنان و دختران خیابانی وفساد وفقر بیرون امده و در دامن رحمت خداوند سپر عمر کنند .
در پست بعدی داستان کوتاه فشرده یک دختر مسلمان ایرانی را که  در آغوش گناه  زندگی می کند  را خواهید خواند  که منتظر باشید تا بخوانید ....


 
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

لینک دوستان

درباره خودم

 

فهرست موضوعی یادداشت ها

 

بایگانی

خوشبختی یعنی چه
اشک معجزه چشم است
ازدواج از دید دختران ایرانی یعنی حکومت وریاست
تا او نخواهد برگی از درخت نخواهد ریخت
یکی از دلایل دوست یابی دختران در سح شهر
پول بتی برای پرستش انسانها
فرهنگ جوانان ایرانی در استفاده ازرایانه
غیرت یا حسادت
احساس خود بزرگ بینی در جوانان ایرانی
چرا مردان ایرانی در سنین بالا هنوز هم کودکند
وقتی ایمان مرد انسان نیز مرد
بهشت زمین واسمان از ان روشندلان است
قصه سرگذشت انسان گاهی قصه تکراری
من زندگی را دوست می دارم
سیگار نکشید
آموختم انچه را که می بایست می آموختم
چرا دختران وپسران یکدیگر را رها می کنند
با چه دخترانی هرگز نباید ازدواج کرد
با چه پسرانی نباید ازدواج کرد
در دنیایی پر از فتنه دروغ ودو رنگیها چگونه باید فکر کرد وچگونه ب
عشق ماندگار چیست
علت ومعلول وتاثیر ان در زندگی
چرا بعضی از خوانندگان هرگز مشهور ویا محبوب نمی
چگونه می توان نویسنده رمان شد
شاعران متهمانی محکوم شده تا ابد
برتری قدرت مردان بر زنان درجهان
کتاب طعم نگاه چقدر بارانی شد
منونشکن توسکوتم
نمی خواهم زنده بمانم
پدیده مرگ وفراموشی آن وعدم شناخت آن بزرگترین خطای انسانها
مهمترین عامل تخریب عفت درجامعه چیست؟
محققان فضا نورد هرگزنمیتوانند به همه اسرار کائنات پی ببرند
صدای گریه ورنج خداوند راکسی نمی شنود
تجلیل غیر منصفانه ازهنرمندان ایرانی
سری جدید دکلمه هام
رمان ملکه خاموش
خدواند به انسان کم لطفی کرد
پشت کردن به سنتها ورسیدن به تمدن درجامعه ایرانی
پیامبر کشی نکنید پیامبر ستایی کنید
قائده قانون نذر ونیاز در ذات بینش مسلمانان
از یکدیگر تجلیل کنیم ویکدیگر را دوست بداریم
جامعه فرهنگ ایرانی برای همیشه با فرهنگ غرب خدا حافظی می کند ).
فلسطین کشوری مظلوم که 60 سال قربانی سیاستهای آمریکا شد
روحیه وذات اخلاق سیاستمداران سبک سر
تفاوت ضعف قدرتمندان جهانی با کشورهای جهان در چیست
معمای سلمان رشدی
چرا دانش آموزان به مربیان و معلمین خود احترام نمی گذارند
تقدیم به همه بچه های پرورشگاهی
یه گفتگوی دوستانه
فاجعه بزرگ در موسیقی ایران
دمکراسی در کشور آمریکا
بخواب من برایت می نویسم
شهرت ومحبوبیت
با سلامی دوباره
رمزموفقیت یک شبکه جهانی
دولت انگلستان و امریکا بخوانند
نزول خشم الهی بر علیه قدرتمندانی مثل امریکا وانگلیس
پیامبر اسلام از دست هوادارانش به خداوند شکایت می کند
محمد (ص) را بدون هوادارانش ببینید و بشناسید ودوستش داشته باشید
ایران در اوج قدرت نشسته
خدا حافظی من با همه شبکه های جهانی
تاسف برای ملت امریکا
خبرانتشار ومنشا وقوع این توفانها ازوبلاگ من در جهان غرب
رمان نمی خواهم زنده بمانم بزودی درسرتا سر ایران
مسلمانان دوزخی بخوانند
هجوم جوانان به کار خوانندگی
تگزاس با خاک یکسان می شود
گروه کفتر چایی ( گروه عقاب دروغین
با فرهنگ زود باوری مبارزه کنیم
خیال باطل نکنید
اتش سوزی وعده داده شده از سوی من به تحقق پیوست
نزول عذاب الهی بر سر کشور امریکا
خشم خداوند را دیدید
علل پیدایش توفان های بزرگ
ایران عزیز ما به لطف خداوند همیشه پاینده است
عددهای (1)(14)(24) را بخاطر بسپارید
اخبار بازید در نمایشگاه تهران
برای آقای هوشنگ توزیع واقای رضا فاضلی
خانم مجری در برنامه شبکه پارس بخواند
مدیر شبکه امید ایران بخواند
جناب آقای دکتر کلهر بخواند
جناب اقای مهدی روحانی بخواند
آقای مهران مدیر برنامه( ای پی ان) بخواند
جناب اقای ملازاده بخواند
همه فعلان سیاسی و یا حقوق بشر بخوانند
اقای اصغر کریمی در کانال جدید بخواند
کشیش سهراب رامتین بخواند
آقای کشیش سهراب رامیتن بخواند
آقای ایرج زمانیان بخواند
جناب آقای ملا زاده بخواند شماره 2
افای حمیدتقوایی بخواند
جناب ملا انارکی دلقک معروف لس آنجلسی بخواند
مجارزات اقای پرچانه
عبرت دوم
تحریفگر تاریخ معاصر
بدری همت یار بخواند
دوباره اقای مهدی روحانی بخواند
افشاگری در شبکه ای پی ان
افشای اقای نادر رفیعی و تعطیلی تلوزیون امید ایران
افشای تشکیل حزب کمونیست ها در شبکه های جهانی در لس انجلش
افشای برنامه رنگا رنگ و نیات واقعی برنامه سازان و مدیر این شبکه
کشیبش های تحریف کننده انجیل کتاب اسمانی حضرت عیسی مسیح بخوانند .
اقای رضا فاضلی بخواند
شهرام همایون وجارزاتش بخواند
افشای اقا داور شبکه رنگارنگ
کارگران شریف سر تا سر جهان بخوانند
اعترافات وافشای اقای دکتر کلهر
ااعترافات پشت اعترافات وافشاگری پشت افشاگری
یکی دیگر از افشاگری های اقا داور
راز عدد 14
اعترافات اصغر کریمی عضو حرب کمونیست افشای مصدق
افشای درغگویان برنامه ساز
گوشه ای از تجلی رسوایی گناهکاران و افشای حقیقت از دهان همه انسان
کارگران شریف سر تا سر جهان بخوانند
اخطار خداوند به کشور ژاپن
افشای دروغگویی های دکتر کلهرتحریفگ
رنامه رضا فاضلی ساعت شش وربع 28/8/1387 کانل یک
دکتر کاویانی ( میلانی) ساعت 5/5 کناب شش
دکتر کلهر وگفته هایش تحریف گر مذهبی ساعت هفت ونیم عصر اذر ماه 13
ک ربع به ساعت 2 ظهر شبکه پارس اذرماه 1387 برنامه رضا فاضلی
آقای صفاریان مفسر ورزشی
برنامه عبدالعلی بازرگان
سخنان کشیش های تحریف گر مسیحی
برنامه اقای سهراب رامتین :
برنامه ای ازکشیش در کلیسای فیلادلفیه
ساعت 2/15 هفدهم آبان ماه شیکه( پن)
مجازات گروه عقاب
قرعه مرگ از آقای رضا فاضلی آغازشد
اقای مشیری بخواند
عاشق او هستم
زنا کاران منفور ترین انسانها
همه مسلمانان زن ومرد بخوانند
مؤمن یعنی چه کسی و مسلمان واقعی یعنی چه کسی
پسران مسلمان ایرانی در آغوش گناه
دختران مسلمان ایرانی در آغوش گناه
بیوگرافی کامل از کتایون کدخدایان
فرهنگ روضه خوانی وجلسات مذهبی زنان مسلمان ایرانی
عشق وترس قسمت اول
عشق وترس قسمت دوم
سفر من در دوزخ در 13 سالگی
زاد وولد در فرهنگ مسلمانان
پایان حکوکت شیطان در جهان
مراسم چهارشنبه سوری در فرهنگ مسلمانان
جهان غرق در بت پرستی است
 

اشتراک

 
 

کدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ