مي گويند که عشق درسه مرحله اززندگي بشر پديدار مي شود کودکي ، جواني ، پيري ،اما مهمترين چيزي که انسانها هرگز به آن نيانديشيدند اين بود که چرا عشق در کودکي .يا چرا در پيري نيزپديدار مي شود .اين امر در جواني قابل قبولتر است وپيدايش ان شکل طبيعي تري تا کودکي و يا پيري دارد که اين مبحث مطلبي است قابل تامل که مي بايست عميقتر به آن پرداخت . خداوند به مصلحت ولطف خويش هنگاميکه ميخواهد انسان را ازدرون خويش بيرون کشد واو را از جهت ومسير اشتباه وغلطي که بر آن آلوده است خارج سازد ودرون اورا از بديها و آلودگيها وخشونتها و خود خواهي ها خارج سازد نيروي عشق را که موهبتي است ازطرف خويش بر بندگانش مستقر مي سازد تا به اين بهانه و آن نيرو بنده مورد نظرش به خاطر معشوق دچارتحول وتغيير شودکه اين حس بطور نا خود آگاه بي آنکه انسان خود ديگر اختياري ازخود نداشته باشد به قدري متحول مي شود که به خاطر وصال معشوق ديگر خود نيست که در اين مرحله مي گويند چشم عاشق کور مي شود که واژه اي است غلط که نه تنها چشم عاشق کور نمي شود بلکه به جهان روشنتر مي شود . زيراازخود به موجودي ديگري با نگاهي عميقتر و با ارزشتر مي نگرد و بها مي دهد .اگر انساني در پيري عاشق مي شود به اين معنا نيست که مي بايست به وصال معشوق برسد يا اين عشق هوسي گذراست که بر او پديدار مي شود . اين در حالي است که به مرحله اي اززندگي خويش مي رسد که بايد به آن درجه روحي و فکري که پيش از اين نرسيده برسد . که اين اصل نيز جزو همان مصلحتهاي است که خداوند موهبت خويش را پيش از ترک دنيا به بندگانش اعمال مي کند .براي همين است که هميشه براين رسم بوده که بيشتر افراد عاشق به معشوق خود نمي رسند . و هميشه در اين وادي وقتي به معشوق خود نمي رسند .مبدل به انسانهاي منزوي و گوشه گير مي شوند و حتي اين عشق آنان را به ورطه تنهايي مطلق براي هميشه مي کشاند که اگر به اين امر بيانديشند که عشق اول پاکسازي روح وتخليه الودگي هاست وشايد زمينه سازي براي عشق دوم براي هميشه است . يعني عشق اول سهم هر انسان در زندگي نيست بلکه ايجاد تغيير و تحول روحي وعاطفي است که ازخود بيرون آمده متحول شده وبه ديگري بيانديشد .که گاهي اين نيرو پست ترين انسانها را نيز به وارستگي مي کشاند همانگونه که جسم وروح انسان سالخورده را نيز از نظر اخلاقي و روحي چندين سال زنده تر وجوانتر مي سازد.همانگونه که وقتي انسان خشني به يکباره وقتي عاشق مي شود به نقطه اي مي رسد که عشق ايجاد شده اورا ازهر گونه ناخالصي وخشونت وتند خويي بازمي دارد که همان ارتقاء روح وعاطفه است که از اوانسان ديگري مي سازد. پس گروهي بدانند معشوق بهانه اي است براي تغيير و تحول که مي توان باور کرد که فرد عاشق شده مورد لطف ونظر پروردگار واقع مي شود که قبول اين باور موجب مي شود تا گروهي اين ذهنيت را ازخود بيرون اندازند. گمان نکنند بت ساخته شده در ذهنشان مي بايست آنان را ازادامه زندگي طبيعي خويش بازدارد.بلکه بايد بفهمد وبدانند که عشق اول هميشه سهم آنان براي رهايي از تنهايي نيست بلکه آشنايي با عشق وشناختن عشق است که عشق دوم احتمالا برايشان ماندگار تر است همانطور که تا کنون در طول تاريخ زندگي انسانها نيروي عشق محرک قوي براي تحول انسانهاي بد نيز بوده که ندانستند و نفهميدند که عشق موهبت الهي بوده وهديه ازطرف خداوند است که ازاوانسان ديگري مي سازد . که هرگزهيچگاه عشق يک طرفه ماندگار نبوده ونيست مگر به حضور عشق در ميان قلب دوانسان .