شاعران متهماني محکوم شده تا ابد
متن زير پيش مقدمه سومين مجموعه کتاب شعرمه که تقديم مي کنم به همکاران ترانه سرا وشاعر که مي دونم در خصوص اين متن با من هم عقيده هستند
شاعران کانون ترويج ريزترين نکته هايي موجود در طبيعت و جهان هستي هستند که با لطيف ترين حس روحي آنرا دريافت و به دنياي اطراف خويش منتشر مي سازند . هنگاميکه دريچه هاي ذهن شاعران به سوي آسمان بيکران واژه هاي زيبا وعميق و پرمعني همچون امواج دريايي پرتلاطم به قدرت خداوند گشوده مي شود ، آنها در رکاب آسمان اشعار وتوصيفات شعري چون سيمرغي به پروازدر مي آيند . شاعران در ميان دريايي ازاحساسات روحاني وعرفاني همواره سر گردانند . اين در حاليست که ازهجوم اتهامات وارده آمده ازسوي خلق در امان نيستند . خداوند تعالي مي چکاند قطره قطره در ضمير روح شاعر هرآنچه را که او در اطراف خويش مي بيند و برداشت ميکند .هر آنچه را که حس مي کند ديگران را مي رنجاند ويا مي خنداند . خداوند به ذهن اوفرمان مي دهد تا بسرايد از عشق ، نفرت ، تنهايي، مقاومت ، از دوري و ازنزديکي ، ازوفا واز بي مهري وعهد شکني .خداوند مي چکاند جمله هاي کوتاه وپر مغزي را که در فضاي اسمان ذهن شاعر همچون اوازهاي شبانه است . اوفرمان مي دهد بر مغزشاعر تا بسرايد از کائنات جهان هستي ، ازبزرگي اقيانوسها ، ازحرکت بادها و ازجوش وخروش درياهاي نا آرام . اما در اين ميان همواره شاعران در ميان اذهان مردم محکوم و متهم هستند . اگر ازنفرت بسرايند ديگران مي گويند شاعر ازکسي متنفر است . اگر ازعشق بسرايد ديگران مي گويند شاعر عاشق شده. اگر ازجدايي ويا شادي وصال بسرايد مي گويندشاعر آدمي پرغم ويا بي غم دنياست .اگراز تنهايي بسرايد مي گويند شاعر تنها مانده است ، اگراز جوش وخروش بسرايد مي گويند شاعر نا آرام است . شاعر ازهر چه مي سرايد متهمش مي کنند .
کسي بياد و بگويد شاعران چه بسرايند که ديگران بفهمند که سرايندگي شغل شاعر است. پيشه و حرفه اي او سرايندگي است شغلي که تنها خداوندبراي بعضي ازانسانها پذيرفتنش را اجبار کرده .شاعران وسيله آساني براي ادعاي ديگران هستند که حس مي کنند و مي خواهند به ديگران بگويند که خود نمي توانند بگويند . شاعران پلي هستند براي گذر ديگران در بيان گفته هاي دل خويش که خود از گفتنش در جمله اي کوتاه به ديگران عاجزند . چرا شاعران متهم هستند به عاشق شدن وعاشق بودند . تنفر داشتن ، تنها بودن ، خوشحال وبي غم بودن ، درخود فرو رفتن .اگر شاعران در خود فرورفته هستند چرا اينهمه حرف ناگفته با ديگران دارند . چرا در اوج سرير پرواز روح ديگران را نيزبه همراه خود به سفرهاي طولاني وکوتاه اشعارشان مي برند .. شاعر يعني کانون عشق ، شاعر يعني کانون حرف وزبان مردم ،شاعر يعني جوش خروش ،شاعر يعني سيلي عظيم برهجوم بي اعتنايي ها به همه چيز ،شاعر تخم کاشته شده در جهان است که ثمره او درخت آشنايي و عشق است .شعله هاي خاموش واژه هاي زندگي با شعر شاعران روشن ميشود . شاعرسکان دارکشتي زندگي ديگرانند بي انکه کسي سکاندارزندگيشان باشد . شاعر موجودي گم شده دربين توصيف گياهان است . شاعر تنها آلام تنهايي وسنگ صبور دلهاي پر غم است . شاعرين درخود هستند وبا همه هستند . بدون خود مرزها را شکستند .اسمان ذهن شاعر بي مرز است ،بي حد است . طول وعرض اسمان قلب شاعر يک وجب نيست . اومي سرايد حتي هر آنچه را که مي تازند بر ذهنش بي انکه آنها را بيرون براند . شاعربه درون قلب همه رسوخ کرده راه بازمي کند بي انکه اجازه بدهد کسي به قلبش بي آنکه خود بخواهد راه بازکند