
خوشبختي يعني چه ؟
تعبير واژه خوشبختي هميشه دچار دگرگوني بوده وهر کس به نوعي اين واژه را تعبيرنمود . يکي خوشبختي را در رسيدن به مال ومکنت ديد وگفت من چون از مال دنيا بي نصيبم بدبختم . ديگري چون خوشبختي را در زيبايي مي ديد گفت من بدبختم چون زيبايي ندارم وباز ديگري خوشبختي را در سلامتي ديد وگفت من بدبختم چون سلامتي ندارم . به راستي خوشبختي داراي چه تعبير درستي مي باشد ايا کسانيکه به مال ومکنت رسيدن وهميشه لبي خندان داشتند وزيبا بودن خوشبخترين انسانهاي روي زمين بودند اگر چنين است پس چرا مي بينيم کساني را که در اوج رفاه وداشتن دارايي هاي کلان بازم انسانهاي غمگين وسر درگم هستند انسانهاي تنها وبي کسي هستند ويا اينکه بلاخره خوشبختي چيست چه کسي خوشبخترين آدم روي زمين است . به عقيده من خوشبخترين انسان روي زمين انساني است که ابتدا خود راشناخت وبعد خداوند را بعد فهميد براي چه افريده شد واينکه در مدت زندگي در اين دنياي پرهياهو چه بايد بکند به چه چيز بايد بيانديشد واينکه چگونه به تکامل مي رسد روح وجسم خويش را چگونه صيقل دهد از الودگي ها از زشتيها از دورنگيها واينکه بفهمد فقط زيبايي ماندگار است زيبايي فکر شکوه ايمان ماندگار است که معمولا انسانهاي بي ايمان غمگينترين انسانهاي روي زمينند زيرا گمان مي کنند که خداوند ازانان غافل است وانها مي بايست به اتکاي ديگران زندگي کنند ودر کمبود نداشتن همدلي احساس پوچي وبد بختي ميکنند البته خداوند زندگي انسانها را بگونه اي قرار داد که به مصاحبت وهمزيستي با يکديگر نيازمندن ولي گاهي اين نياز انقدر در هويت انسانها تاثير گذار است که از پروردگار خويش غافل مي شوند ولي در قلبي پر از ايمان ترديد نيست اميد است ايماني که به دروغ آلوده نگشت ايماني تنها شعار نشد بلکه پر ده از چشمان تاريک انسان برداشت همچنين انساني خوشبخت شد که قانع بود به انچه خداوند به او بخشيد حتي به داشتن گليمي زير پاي خود که هستند بندگاني که در اوج فقر باز لبخند بر زبان دارند نه به اين معنا که هر کس توانايي دارد به کم راضي شود نه اين اصطلاحي است براي بيان قانع بودن براي کسانيکه با تلاش زياد کم اندوختن ولي باز به اندوخته وداشته هاي خود حتي به اندازه کم راضي هستند البته منظور اين نيست که انسانهاي توانمند به کمترين چيز راضي باشند در اصل اشاره به مثالي است که به داشته ها و اندوخته هاي هر چنداندک قانع باشيم خوشبخت آنست که در مرز پوچي با نيروي ايمان جان گرفت ولبهايش خنديد خوشبخت انست که با جمله اي به زبان راندن قلبي را شاد کرد اينکه عاشقي به معشوق خويش نرسيد بدبختي نيست بلکه يک احساس سرکوب شده است که اين معشوق نيز جزو همان تعلقات نابود شدني است که آغازيست که زود به پايان مي رسد پس نتيجه مي گيرم به دنبال خوشبختي در خواسته هاي خويش بگرديم هر گاه ديدي قانع هستي به انچه داري با توجه به تلاش که کردي در مرزخوشبختي غوطه خوردي وحتي خود ندانستي هرگاه به داشته هاي ديگران حسرت نخوردي و انچه را که براي خود خواستي براي ديگران نيز خواستي خوشبختي هرگاه ظاهر خويش را براي فريب ديگران به شکل محجوب نياراستي تا وانمود کني به شدت انسان دينداري هستي خوشبختي هر گاه روز فرا رسيدن مرگ وجداني اسوده داشتي بدون قلبي نگران وبار سفر بستي
ورفتي خوشبخت شدي