
کبر وغرور انسان در اوج ناتواني
تا او نخواهد برگي از درخت نخواهد ريخت
وقتي انسان به شکل نوازادي چشم بر دنيا گشود از زمان تولد خويش اطلاعي نداشت و نه مي توانست زماني را به ميل واختيار خويش تايين کند . چشم بر دنيا گشود در حاليکه نمي دانست چه کسي پدر ومادرش مي باشند ونه اينکه قدرت واختيار انتخاب والدين وخويشاوندانش را داشت ونه اينکه مي توانست انتخاب کند که چه کساني خواهران وبرادرانش باشند . او به دنيا امد در حاليکه چگونگي وساختار وشکل ظاهري خود وترکيب اندامش وچهره اش به ميل و سليقه خويش نبود . يکي زشت يک زيبا و يک تلفيقي از اين دو . حالت . با عدم داشتن قدرت واختيار در چگونگي وبرقراري ساختار سيستم جسمي وروحي خويش پا به عرصه دنيا گذاشت وروزها وشبهاي عمر خويش را سپري کرد . باز اين انسان بدون اينکه از اينده نامعلوم خويش مطلع باشد در اوج نااگاهي وقتي خود را شناخت باز محکوم به ان سرنوشتي بود که در ان مبتلا بود . وتنها بخش کوچک وسهمه کمي در اين خصوص به ان تعلق داشت . هيچ انساني نتوانست از ميزان تايين شده و سرنوشتي که خداوند برايش تايين نمود بگريزد . گروهي تا لحظه مرگ همان اندوخته وشرايط خاصي از زندگي را که خداوند در چهارچوب زندگيشان برايشان تايين کرد به دست آوردند وگروهي با اينکه هيچ اندوخته اي قابل توجه از خويشان ونيکان خويش به انان نرسيده بود . از خوان سفره دنيا بسيار بهره مند شدند . با امکانات وشرايط پيش بيني نشده و دور از انتظارشان به امال وارزوهايشان وخواسته هايشان رسيدند . مانند کودکاني که از بدو تولد با فقرهم اغوش بودند. .اما به خواست خداوندمبدل به هنرمندان نامي وبزرگ شدند . واز تراوش وچکيده هاي ذهن وخيال وانديشه پاک خود به اوج موفقيت وشکوفايي رسيدند . مانند نقاشان برجسته و نويسندگان بزرگ وتاجران سرشناس که جايگاه بلندي کسب کردند . و در اين ميان عده اي هم حريصانه به آنچه نداشتند چنگ انداختند حتي به هر قيمتي . انسان حتي نمي داند چه زماني وچه تاريخي بدرود حيات خواهد گفت . او با تمام نا توانايي هايش تنها به اکتفاي لطف ومرحمت خداوند که شامل حالش شد وقتي از نظر موقعيت اجتمايي به جاه ومقام رسيد متکبرانه روي زمين قدم بر داشت وحتي به استعلاء خويش وارتقاء موقعيت شغلي وزندگي بهتر به هر عمل ضد اخلاقي دست زد حتي به استهزاء ديگران پرداخت . اينجاست که پي مي بريم اگر انسان از وقت تولد ومرگ خويش همه چيز به ميل واختيارش در مي امد نظم وقوانين اين جهان هستي به چه صورت مي شد. . چه نادانند کساني که دراوج ضعف وناتواني متکبرانه به انچه اندوخته اند و به دست اورده اند روي زمين قدم بر مي دارند . خداوند هر انسا ني را به تناسب توانا يي هايش و انچه به صلاحش بود از نعمتهاي خود بهرمند ساخت و تسليم انچه که او مي خواهد باشيم که اگر کاري جز اين کنيم کاري بيهوده کرديم
به راستي اگر شما تمام اختيارات دنيوي خويش را در دست داشتيد چه ميکرديد واز اين دنيا چه سهمي به ميل واراده خويش بر مي داشتيد
بگذار گلهاي پژمرده باغ دلم را به قطرات زلال مهر توابياري کنم
بگذار زير پوست شب فانوس چشمهايت روشني بخش کلبه تاريک قلبم باشد
بگذار بر شانه هايت تکيه کنم تا شايد پلکهاي خسته ام در کنارت رنگ ارامش ببيند
بگذار از ترنم نگاهت چتري بسازم شايد سايباني براي خستگي هايم باشد
بگذار بر بال سيمرغ خيال تو پرواز کنم که تو سفينه عشقي ومن عابري پياده
بگذار اشکهايم را به تو هديه کنم که تنها گنج پنهان وجودم مي باشد
با عرض پوزش از تمامي دوستان وعزيزاني که من وقت نمي کنم به وبشون سر بزنم ومطالب زيباشون وبخونم فقط مي تونم به دوستاني که برام کامنت گذاشتن وادرسشون دمه دسته سر بزنم از بقيه سروران پوزش مي خوام
