من زندگي را در پس سايه هاي پر از ترديد در جاده هاي مه الودش دوست مي دارم من نفس کشيدن را براي با تو بودن درپشت سينه خسته دوست مي دارم من ناقوس عشق را بر گيسوان باد مي اويزم تا صداي طنين آن بر قلب خاموش و يخ زده تو جاني دوباره بخشد .
من زندگي را دريافتم پشت ميله هاي اطاعت وبندگي تو من زندگي را دوست دارم در اسمان کوچک تنهاييم زندگي را دوست دارم در پناه دامن تو . خود خوب مي داني لحظه اي را بي انديشه تو نياسودم . روحم را با ترانه التيام بخشيدي و نور ستارگان اسمان کوچک را به من هديه دادي . .. پس مي نويسم هر انچه را که در قلب خاموشم دفن شده واشتياق بر فرياد زندن انرا دارم مي نويسم تا بخوانند دلنوشته هاي کوچک مرا انانکه اشتياق به خواندن دارند . از شر دشمنان وحسودان به تو پناه مي اورم که قطره اي کوچک وگم شده ام ميان درياي عشق ديگران . ديگراني که مي خوانند و نمي بينمشان . اما با من سخنهاي سبز مي گويند . دل پر تلاطم و زودرنج مرا نجات مي دهند . دراسمان کوچم همراه من ودوستان بي نام نشاني هستند که هزاران سخن سبز با من بگويند . من انان را بر بال سيمرغ خيالم نشانده ودر کهکشان ازاسمان بي انتهاي خيالم عبور داده رقص نوري از ستارگان رابه دوستانم هديه مي کنم