

نوشته هايي از خودم رازو نيازي با خدا
وقتي به انگشتانم جان دادي تا قلم بر صفحه کاغذ نشانم و بنويسم وبيا مو زم و امانت عشق را بر صفحه ذهنم چکاندي تا زندگي را دريابم آموختم آنچه را که مي بايست مي آموختم آموختم به خاک وانچه از جنس اوست دل نبندم زيرا هر چه از اوساخته شد فنا پذير بود . چشمان دلم را بر آسمان بي انتهاي خويش خيره ساختي و عادت دادي تا در کنج دل با ا ستارگانت انس بگيرد . قلبم را به عشق آسماني عجين ساختي تا در قفس سينه بي تاب در جستجوي آرامش تن دست بر دامان خود گرداني . نفرت وکينه وحسد از وجودم رخت بر بست و شور عشق بي پروا از قله اتشفشان سينه ام بيرون جهيد .آموختم که بيش از انچه که باور داشتم تاب وتوانم دادي آموختم زندگي يعني با تو بودن و به خاک دل نبستن يعني انچه را که تو دوست مي داري دوست داشتن يعني از خود گذشتن وبه ديگران رسيدن آموختم جز رنج چيز ديگري نمي تواند روح غبار آلود هر انساني راصيقل دهد تا تو را آنگونه که شايسته هستي وزيبا ببيند
چند بيت از يکي از شعرام که تو مجموعه کتاب شعرم بطور کامل مي تونيد بخونيد تقديم به شما دوستان عزيزم
اگه حتي تو يه بار منو تو روياهات مي ديدي
صداي فرياد بغض گريه هامو مي شنيدي
توي انتهاي شب ها توي تاريکي مطلق
منو از هزار ستاره توي کهکشون مي چيدي
ولي افسوس خواب چشماي تو خبلي بي دومه
سرقصمون درازه يه قصه اي که ناتمومه
....................................................
.........................................
