

ودر دنياي پر از آشوب و دور رنگيها چگونه بايد فکر کرد وچگونه بايد زيست
تکليف دختران وپسران در اين دنياي پر آشوب چيست ؟
در دنيايي که نگاهها رنگ صداقت ندارند . وکلامها به دروغ اغشته وهمراه است وصحن افکار به فريب ونيرنگ آلوده گشته ونمي شود محاسبه هيچ آينده روشني را کرد.. از هم فروپاشي زندگيها دروغها زبانهاي تيز وکارکشته الوده به مکرو نيرنگ و هم جواري واشنايي با انسانهاي هزار چهره_ مکار_ ستيزه جو_ بي وفا_ بي لياقت_ پست وفرومايه_ حسن انتخاب همسر مناسب را از هر انساني سلب مي کند چه بايد کرد . دختراني جواني که زيبايي و جمال وکمالات خويش را به دامن پسراني که لايق انان نيستند مي ريزند .با سپري کردن عمر وجواني خويش انهم زير يک سقف با مرداني که خلق وخويشان حيوانيست چهره اي ادمنما دارند مي ريزند. که زندگي انان را تباه مي سازند و چون ظالماني بر انان ستم مي کنند و براي آنان همسر نيستند که مانند حاکمان بر انان حاکميت مي کنند . ويا پسراني که به قصد وارزوي داشتن همسراني صديق و وفادار تمام اموال واندوخته هايشان را به دامن دخترهاي بي لياقت بدون حسن وکمال مي ريزند که شايد امين اموال وحافظ ابروي انان باشند و همسراني مهربان ودلسوز که با شکست مواجه مي شوند چه بايد کرد . در چنين دنيايي هم پسران به سيم اخر زدند وهم دختران وزندگي زيباي سنتي جاي خود را به زندگي پر از اشوب و دوز و دو رنگ زندگي اروپايي داده حجب وحيا وفاداري_ صداقت در گفتار_ وانديشه نيک_ از خصيصه انسانها در حال رخت بر بستن است. براي زندگي اينده چگونه بايد انديشيد و چه بايد کرد ؟ ايا با وجود چنين ناملايماتي بايد عينک بد بيني بر چشم زد و دل به کسي نبست و ومحافظه کارانه مانند آدمهايي که با ترسيدن از شکست واز دست دادن عشقي ويا اسيب ديدن قلبي اهنين داشت و با اين قلب زندگي کرد . که مبدا در چنين ناملايمات بر حقوق مسلم ما وداشته ونداشته هاي ما چه مالي وچه عاطفي خيانت شودو يا ما را در اين بازار پر آشوب به بازيچه بگيرند . 
به عقيده من هدف خداوند از خلقت انسان ها همين است رشد وتعالي روح انسان در جوار سختي ها وزشتيها که غير از اين ممکن نيست وقتي آ ب گل الود نباشد هرگز قدر ومنزلت آب زلال ثابت نمي شود . البته خداوند به هر انساني عقل وشعور داد تا براي انتخاب جفت خويش وداشتن يک زندگي متعادل طبيعي تصميم وقدرت انتخاب داشته باشد که متاسفانه دلايل متعددي وجود دارد که اين انتخاب ها را دچار خطا واشتباه کرده که مغاير با اصول درست انتخاب همسر است که موضوع بحث ما نيست . آنچه مسلم است اين است که چون خلقت انسان از ذات خود خدوند است حضور و وجود عشق ومحبت را در وجود هچ انساني نمي شود انکار کرد که خداوند اين گنجينه عشق را در وجود انسان مستقر ساخت تا ان را به دامان انساني ديگر بريزد حتي اگر اين احتمال را بدهيم که همسر آينده امان لايق وشايسته خلق وخو وانديشه پاکمان نباشد باز هم بايد عشق ورزيد ومحبت کرد بدون چشم داشت بدون داشتن انتظاري از طرف مقابل که اعجازي در اين کار است که در هيچ کار نيست مهم تخليه اين گنجينه مي باشد که انسانها چه زن وچه مرد اگر بدون چشم داشت وبدون انتظار کشيدن از طرف مقابل اين گنجينه را از وجودشان به پاي يکديگر بريزند خود به خود نتيجه ان را خواهند ديد که اين قائده در قاموس خداوند مي باشد که اين افراد برند گان مطلق اين دنيايند. انان که با برداشتن قدمي کوچک به انتظار جبران ان از طرف مقابل خويش به انتظار مي نشينند سخت در اشتباهند که هستند انسانهايي که قدرت درک واستنباط خوبيها وعشقها را در مدت زمان طولاني حس مي کنند ومي فهمند وشايد هم هرگز نفهمند . پس ناگذير بايد مثبت فکر کرد حتي اگر اين عشق ومحبت را به پاي انساني ديو صفت ريخت منظورم اين نيست که با ديو صفتان همسفره وهمسو شد وتن به زندگي برزخي ويا دوزخي داد که کاريست احمقانه ودور از عقل ومنطق ولي پس از دقت وانتخاب قطعي و انتخاب اخر خود حتي اگر به انسانيت وباطن کسي اعتماد نداشت و هنگاميکه با قلم خويش پاي صفحه تعهدات را امضا مي کنيم بايد بيرون ريخت اين گنجينه را خدا که به وديعه در وجومان ذخيره ساخت . حتي اگر بر اين باور باشيم که پاداشي نگيريم از کسيکه به او عشق مي ورزيم و در حقش چنين تمام وکمال رفتار انساني مي کنيم که اگر چنين بيانديشيم در مقابل عدم رفتار و مقابله به مثل ديگران مسير درست افکارمان به سوي جاده ومسيري پر از شک وترديد و عدم اعتماد به ديگران متمايل نمي گردد که انسان را از ادامه مسير درست بازمي دارد. که کمترين حسن اين انديشه پاک لذتي است که انسان از فدارکاري و تخيله عاطفه خويش وانتقال ان به ديگران مي برد که اينرا بدانيم که هيچ کس براي هيچ انساني وفادار وماندني وجاودانه باقي نمي ماند جز خود خداوند که بندگانش را بيشتر از انچه که مي پنداريم دوست مي دارد و به انان عشق مي ورزد که روزي همه به سوي او بدون هيچکس باز خواهيم گشت .
پس شعار همه اين باشه( دوستت مي دارم تا شايد دوستم بداري ) نه اينکه بگوييم دوستت مي دارم که بايد دوستم بداري